تبليغاتX
خدیجه

خدیجه

اگر مهربان باشی بهشت را می بینی که در همین نزدیکیهاست

چیکار کنم؟

امتحاناتم داره شروع می شه و بعد اون هم یه تابستون کسل کننده!

این وسط من می مونم و یه عالمه بیکاری!!!

چند تا کتاب از نمایشگاه کتاب گرفتم که می خوام روشون کار کنم.

اما باز هم که فکرشو می کنم می بینم وقت زیاد میارم.

می خوام کار کامپیوتری کنم و تو تابستون خودمو برای ترم بعد آماده کنم.

یکی کمکم کنه!

به یک عدد همفکر نیاز است!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت 12:42  توسط khadijeh_hb  | 

عمه

عید همگی مبارک!

بالاخره ما عمه شدیم

دیروز خواهرم خبرشو به من داد

خبر خوبی بود!!!

کلی دلم می خواست که ببینمش اما من تازه دانشگاه اومدم.

نمی دونم شاید آخر این هفته با آبجی قرار بذاریم که بریم و ببینیمش!!

دلم میخواد بدونم که شکل کیه؟

از داداشم پرسیدم جواب درستی به من نداد.

ایشالله همیشه سالم باشه و صالح

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم فروردین 1389ساعت 10:52  توسط khadijeh_hb  | 

؟؟؟؟؟؟؟؟

سلام

بعد مدتها اومدم.نمی دونم چرا؟

یه بار خواستم اینجا رو به توپ ببندم.اما نمی دونم چرا نشد؟

همه چیز همونجوری که از قبل بوده هست.اتفاق خاصی نیافتاده!!!!

البته یه سریهاشو هم نمی تونم بگم.

ترم ۴شدم. با یخورده استرس و نگرانی!!!!

یه سری تحولات اتفاق افتاد.هم توی خونه و هم توی آدمای خونه!!!

خونوادمو می گم. دارم عمه می شم. و این شاید بهترین تحول زندگیم باشه!!!

(چقدر فارسی نوشتنم کند شده!!!!!!!!!!!)

آخه اولین تجربه من هستش!

اولین برادرم و فرزند ارشد خونواده داره بچه دار می شه. همه یجور انتظار رو دارن تجربه می کنن!

امیدوارم هم سالم باشه هم خوکشل.

فعلا

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اسفند 1388ساعت 9:53  توسط khadijeh_hb  | 

اینجا چه خبره

سلام بعد یه تابستون طولانی اومدم.

واااااااای از بس که تایپ نکردما قدرت تایپم به کندی حرکت حلزون شده!!!!! خودم خجالت می کشم که دارم اینجوری می نویسم!!!

نشد که بیام به هزززززززار و یک دلیل!!! الان هم نمی دونم که می خوام بنویسم یا نه. اینروزا هیچ چیزی سر جاش نیست!!!

یخورده حالم بده!!!

تابستون که همش سر کار بودم!! مکاری که اصلا به رشته ام هیچ ربطی نداشت!!! خودم هم موندم که چرا!!! اما خب از هیچ چیز که بهتر بود!!

الان هم که اول مهره به ماها که ورودیهای ۸۷ هستیم خوابگاه ندادند.باید یه یکی دو ماهی رو کارتن خوابی کنیم!!

می گم کارتن اضافی خونتون ندارین من آدرس بدم؟

دعا کنید که کتارا راست و ریس بشه!!!

دیروز با همکلاسیم که البته سال قبل هم اتاقیم هم بود تو یکی از کلاسای دانشکده انسانی نشسته بودیم و داشتیم خستگی در می کردیم و منتظر این بودیم که وقت بشه و بریم با مدیر امور دانشجوئی صحبت کنیم راجع به خوابگاهمون که یهو ۳ تا پسر دانشجو اومدن تو و گفتن که:

-ببخشید خانوم اینجا کلاس مدیریته؟

-نه نمی دونیم.چطور مگه؟

-آخه ما امروز ۳-۱ کلاس داریم اینجا

-شما ۴ مهر اومدید که سر کلاساتون حاضر شید. برید بگردید واسه خودتون.الان چه وقته کلاس اومدنه.

بنده خداها فکر کردند خل شدم!!!!!!!

دوستم داشت می خندید. از حرفم خندش گرفته بود!!!!

پیش خودم گفتم ما بدو بدو می کنیم واسه یه متر جا و اینا چقدر سر خوشن که می خوان اول مهری کلاس واسشون تشکیل بشه!!!!

ترم اولی بودن یعنی همین دیگه.

آخه خدایا کی این هفته می ره سر کلاس که همکلاسیهام شال و کلاه می کنن واسش.انگار سر کلاس نقل و نبات پخش می کنن واسشون.

حوصله نداشتم که برم سر کلاس!!!

خدا به خیر کنه!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 16:0  توسط khadijeh_hb  | 

از ماست که بر ماست

گاهی خیلی مواظبت می کنم که چی بنویسم یا چی ننویسم.مثلا همین الان می خواستم یه چیزی بنویسم  که نشد.یخورده بار امتحانات سبک شد.من نمی دونم این استاد ما چرا اینقئر نسبت به درسش بی اهمیته.دو ترم که باهاش یه درس ۴ واحدی رو داریم اما هر دو ترم فقط یه نصف روز  وقت داشتیم.انصاف نیست به خدا!!!!ما هم که طالب علم!!! دیدیم اینجوری نمی شه از علم بهره برد و زمان رو چون ضیغ دیدیم لاجرم از خواب نازمون گذشتیم و به کسب علم پرداختیم.خودم باورم نمی شه که فقط ۴۵ دقیقه شایدم کمتر خوابیده باشم.البته این مسلما از تنبلیهای دوران فرجه  نتیجه نمی ده.بلکه از شور و شعف بی حد و اندازه من و دوستان در کسب علم هست.خلاصه اینکه الان من نمی دونم با چه قوایی اینجا نشستم و دارم تایپ می کنم.سر جلسه داشت خوابم می برد.چشام می سوخت.ولی خب تا این شب زنده داریها نباشه که نمی تونم تنبلیهام و جبران کنم.

خلاصه اینکه خوش که نگذشت اما کلی واسه خودم سوژه شدم.اگه اون دم دمای صبح یکی چشای خسته و خواب آلود منو با اون یه لحظه تو کما رفتنای منو می دیدااااا از ناچاری و دربدری من بجای گریه می خندید.ولی فکر نکنم برام درس عبرت بشه.خودم که خودم و می شناسم که!!!!

من بیدی نیستم که با این بادا بلرزم.

راستی ایرانسل خیلی وقته که شارژم و به من برگردوند.ذوق مرگ شدم وقتی دیدم برگشته.خدا همه گمشده ها رو برگردونه.ما که خیلی خوشبخت شدیم.

انتخابات تموم شد اما انگار پس لرزه هاش شدیدتر از زلزله شن.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 11:41  توسط khadijeh_hb  |