واااااااای از بس که تایپ نکردما قدرت تایپم به کندی حرکت حلزون شده!!!!! خودم خجالت می کشم که دارم اینجوری می نویسم!!!
نشد که بیام به هزززززززار و یک دلیل!!! الان هم نمی دونم که می خوام بنویسم یا نه. اینروزا هیچ چیزی سر جاش نیست!!!
یخورده حالم بده!!!
تابستون که همش سر کار بودم!! مکاری که اصلا به رشته ام هیچ ربطی نداشت!!! خودم هم موندم که چرا!!! اما خب از هیچ چیز که بهتر بود!!
الان هم که اول مهره به ماها که ورودیهای ۸۷ هستیم خوابگاه ندادند.باید یه یکی دو ماهی رو کارتن خوابی کنیم!!
می گم کارتن اضافی خونتون ندارین من آدرس بدم؟![]()
دعا کنید که کتارا راست و ریس بشه!!!
دیروز با همکلاسیم که البته سال قبل هم اتاقیم هم بود تو یکی از کلاسای دانشکده انسانی نشسته بودیم و داشتیم خستگی در می کردیم و منتظر این بودیم که وقت بشه و بریم با مدیر امور دانشجوئی صحبت کنیم راجع به خوابگاهمون که یهو ۳ تا پسر دانشجو اومدن تو و گفتن که:
-ببخشید خانوم اینجا کلاس مدیریته؟
-نه نمی دونیم.چطور مگه؟
-آخه ما امروز ۳-۱ کلاس داریم اینجا
-شما ۴ مهر اومدید که سر کلاساتون حاضر شید. برید بگردید واسه خودتون.الان چه وقته کلاس اومدنه.
بنده خداها فکر کردند خل شدم!!!!!!!
دوستم داشت می خندید. از حرفم خندش گرفته بود!!!!
پیش خودم گفتم ما بدو بدو می کنیم واسه یه متر جا و اینا چقدر سر خوشن که می خوان اول مهری کلاس واسشون تشکیل بشه!!!!
ترم اولی بودن یعنی همین دیگه.
آخه خدایا کی این هفته می ره سر کلاس که همکلاسیهام شال و کلاه می کنن واسش.انگار سر کلاس نقل و نبات پخش می کنن واسشون.
حوصله نداشتم که برم سر کلاس!!!
خدا به خیر کنه!!!
خلاصه اینکه خوش که نگذشت اما کلی واسه خودم سوژه شدم.اگه اون دم دمای صبح یکی چشای خسته و خواب آلود منو با اون یه لحظه تو کما رفتنای منو می دیدااااا از ناچاری و دربدری من بجای گریه می خندید.ولی فکر نکنم برام درس عبرت بشه.خودم که خودم و می شناسم که!!!!
من بیدی نیستم که با این بادا بلرزم.![]()
راستی ایرانسل خیلی وقته که شارژم و به من برگردوند.ذوق مرگ شدم وقتی دیدم برگشته.خدا همه گمشده ها رو برگردونه
.ما که خیلی خوشبخت شدیم.
انتخابات تموم شد اما انگار پس لرزه هاش شدیدتر از زلزله شن.
هم اتاقیهام رفتن و من موندم تو خوابگاه.احتمالا دوستم شنبه میاد.از اون ور هم قراره که یکشنبه یا دوشنبه برم خونه خواهرم
.خوشحالم که یکی رو دارم.قربونش برم.از مادری که چه عرض کنم باید بگم که از پدری برام کم نذاشته.خلاصه این یک هفته و خورده ای فرجه رو در خدمت آبجی خانوم هستیم.
بعد امتحاناتم به همتون بای می دم و میرم تااااااااااااااااااااا مهرماه که دوباره برگردم.البته شاید هم گاهی یه گریزی به اینجا زدم.از همتون ممنونم.![]()
![]()
همیشه با نظرهای قشنگتون منو خوشحال می کردین
.
اصلاحیه::
می خواستم این پستم و حذف کنم اما دیدم که اعتراف کردن به اشتباه هم چیزی از آدم کم نمی کنه.دلم می خواد این پست همین جوری بمونه تا یادم بیاد که یه روزی همه اشتباه منو خوندن.آخه این تااااااااااااااااااااااااا یی که من نوشتم خیلی بی احساس هست.یعنی یکی مثل من که خیلی دوست داره بنویسه و مهمتر از اون دوست داره که ببینه بقیه نظرشون راجع به حرفی که زده چ بوده،حالا بیاد و سه ماه هیچی ننویسه.بخاطر همین از نوشته هام پشیمون شدم.اما دلم می خواد که همین جوری اینجا بمونن.
اما حالا:
تابستون برای پروژه ای که استاد داده مسلما درگیری زیاد دارم و وقتم خدا رو شکر پر خواهد بود.البته یخورده دوندگی هم داره که من به جون می خرمش.از اینکه برای حل یه چیزی بدو بدو بکنم خوشم میاد چون آخرش با افتخار می گم که خودم حلش کردم.
۱-تو جریان انتخابات هستیم و چه حرفای ضد و نقیضی که نمی شنویم.علنا دارن همدیگر رو می کوبن!!من که گاهی با خوندن بعضی خبرا ماتم می بره.اینجا چرا اینجوری نوشته.اون چرا اینجوری حرف زده.چجوری این خبر پخش شده؟؟؟و.... .خدا به دادمون برسه.این که اولش هست.خدا آخرش و بخیر کنه.
۲-یه ایرانسل گرفتم که همون اولش هر چی شارژ کرده بودم پرید.اوپراتور هم می گه که باید ۴۸ ساعت صبر کنی.بخش مالی زمان بر هست.از روز سوم خرداد تا الان دارم برای همون ۴۸ ساعت صبر می کنم.
چه شبای خوبی که من اینجوری گذروندم.اونوقتا که هنوز با دخترای هم سن و سالم تو یه اتاق زندگی نکرده بودم،حس مبهمی راجع به این داشتم.اما بعد که اومدم و دیدمشون و با هم حرف زدیم،دیدم که نه. خیلی مریخی نیستن.یکی مثل خودمن ولی با این تفاوت که فرهنگهاشون و آداب و رسومشون با من فرق می کنه.و این هم خیلی بین ماها اختلاف نمی ندازه.
خلاصه اینکه با همه این تفاسیر اون شب خوش می گذره
.
گاهی غرق تو آرزوهام می شم.و از اینکه می تونم بهشون برسم امید می گیرم.ته دلم گرم می شه
.و از اینکه تو زندگیم هدف دارم،خوشحال می شم.اون لحظه ها هم احساس می کنم که خوشبختم.چون دارم به امید رسیدن زندگی می کنم.هممون امیدواریم که برسیم.مهم نیست چی؟
هر چی که ذهنمون و مشغول کرده باشه.
ولی من خوشبختی واقعی رو تو آرامش می بینم.هنوز به اون چیزایی که می خوام نرسیدم.این تفکرات حس خوشبخت بودن رو تقویت می کنه،اما آرامش نمی یاره.چون هنوز تا رسیدن به اونها باید تلاش زیادی بکنم.اینها موقتی ان.هر چند اگه این تفکرت نباشن دیگه هیچ چیزی برای زندگی کردن برام باقی نمی مونه.
پانوشت:
میان ترمام تموم شد
.خدا رو شکر.
هیچ وقت فکر نمی کردم که حق با کیه و نا حق چیه؟
اما احساس می کنم که نباید محکومش کرد.من با خودکشی موافق نیستم.اما بهر حال یه دلیلی داره کهیه آدم حتی موقع خفه شدنش هم به داد خودش نمی رسه.
برای اون روز برنامه ریزی کرده بود،انگار برادرش هم همینطور.
اما احساس می کنم که دلیلش باید قابل تامل باشه.
بعضی ها نمی تونن منتظر معجزه باشن.این احساس که همچی تموم شده یا دیگه نمی شه کاری کرد آدمو از پا در میاره.بعضی ها صبرشون کمه.دلشون کوچیکه.و بهضی ها هنوز نمی دونن که دارن چیکار می کنن.با بعضی ها باید کنار اومد.باید باهاشون حرف زد.باید کمکشون کرد. و گرنه افسرده می شن.مثل همین موردی که ما داشتیم.می گن افسرده بود.قرص می خورد.باید اونها رو تنها نذاشت.باید بهشون سر زد.باید راهنمائیشون کرد.باید دوسشون داشت.تا فکر کنن که هستن ،یکی رو دارن، و همه دور و برشونن.
پانوشت:
همون شب فوت کرد.
می گن که هر کی خودکشی کنه جاش جهنمه.برای یک لحظه از خدا بخواید که اونو ببخشه.
چون جوون بود و شاید کسی رو نداشت که باهاش حرف بزنه.
دوشنبه ۷/۲/۸۸ صبح

