تبليغاتX
خدیجه

خدیجه

اگر مهربان باشی بهشت را می بینی که در همین نزدیکیهاست
اعتصاب
چیزای مهم تو زندگی زیادن.هدفهای مردم هم برای زندگی کردن زیاده.اما یه هدف توی همه آدم ها مشترکه.زنده بودن.همه آدمها باید زنده باشن تا بتونن برای دستیابی به اهدافشون تلاش کنن.یکی از مهمترین ملزومات زنده بودن هم غذاست.برای همین هم از اهمیت زیادی برای همه آدمها برخورداره.حالا اینجا رو داشته باشید:

سر کلاس ریاضی بودیم که بچه ها حرف اعتصاب رو پیش کشیدن.من گفتم که اعتصاب کردن؟دوستم گفت که آره.گفتم سر چی؟گفت که سر غذای مزخرفی که به ما میدن.بعد هم کلاس هی نم نم شلوغ شد٬تا جایی که بچه ها همه داشتن می رفتن که استاد گفت که کجا؟کلاس هنوز تموم نشده.هیچی.. خدا رو شکر که آخره کلاس بود و بعد حرف استاد هم بالاخره زود تموم شد  و ما هم رفتیم ببینیم که چی شده.هیچی از این ور و اون ور شنیدیم که از قضا پسرا اومدن غذا بگیرن٬دیدن که غذا کمه و داد و هوار کشیدن رو شروع کردن و غذا نخوردن و بعضی ها هم غذاهاشون رو ریخته بودن.حقم دارن.غذاشون روزبه روز داره کمتر و بی مزه تر میشه.یه تیکه نون و یه ران کوچیکه جوجه و یه ذره کمپوت لوبیا٬برای یه آدم که ظهر تا حالا هیچی نخورده کافیه؟مسئول امور تغذیه هم اومده بود و به بچه ها قول داده بود که از هفته بعد غذای برنجی بهشون میدن و اینجوری به قول خودشون ماها رو ساکت کرده بودن.بچه ها غذاهاشون و (به نشونه اعتراض) برده بودن بیرون سلف و بهشم لب نزده بودن.قبلا هم برای جلسه توجیهیه ترم اولیها که برای ما تشکیل داده بودن٬ژتون ما رو به مجانی دادن.ما هم خوشحال و مسرور از اینکه یه روز داریم غذای مجانی می خوریم.حالا مگه چی بود٬ماهیه مونده دیروزی.واقعا هر لقمش برای من به معنای عمیقش زهرمار بود.من هم اصلا با ماهی سلف میونه خوبی ندارم٬حالا چه برسه به اینکه موندشم باشه.اگه تنبلیم نمی شد٬برای خودم یه چیزی درست می کردم و به ماهیش لب هم نمی زدم.اما چه کنم که این تنبلی من و ناچار کرده که تن به هر چیزی بدم من جمله غذای بی مزه سلف.البته بعضی روزاش بد نیستنا٬اما ماهیه بد جوری اوقات من و تلخ می کنه.خدا بیچارگی رو نصیب هیچ بنده ای نکنه.

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت22:45توسط khadijeh_hb |
خوابگاه
وقتي يه جايي قبول مي شي كه دور از شهر خودته،اولين چيزي كه به ذهنت مي رسه ،اينه كه كجا زندگي كني و شبا كجا بخوابي.به اين علت اسم اون مكاني رو كه بچه ها توش مي خوابن رو خوابگاه گذاشتن(نظر اينجانب).خب البته اين رو هم بگم كه من نه تنها بعد از قبولي بلكه قبل از انتخاب رشته هم به فكر خوابگاهم بودم(عجب دختر آتيه انديشي).بخاطر همين هم سمنان رو انتخاب كردم كه خوابگاه مي دادن.البته اون هم يه سال اول،بعضي ها هم مي گفتن كه نه اگه اين در و اون در بزني بهت تا آخر ۴سال ميدن(خدا كنه).دانشگاه ما يخورده(يخورده كه چه عرض كنم،يه كم بيشتر از يخورده)دورتر از شهره.يعني راستش رو بخوايد،بغل تابلوي"سفر خوشي را براي شما آرزو مي كنيم"ما چپ مي كنيم و مي ريم طرف دانشگاه و تازه باز اين تابلوهه رو رد مي ديم و به دانشگاه سمنان مي رسيم.خوابگاه ما هم توي دانشگاهه البته يه گوشه اي توي محوطه و چون خوابگاه دختران هم هست،كناريتر از ساختمونهاي ديگه ست.طوريكه ۵ دقيقه طول مي كشه تا من از خوابگاه به دانشكدمون برسم.خوابگاه پسرا هم مستقيما روبروي ماست و البته با فاصله قانوني.خوابگاه ما"فرزانگان" و خوابگاه پسرا"فرهيختگان"(به به چه اسمايي مي ذارن).ماها هم كه وقتي مي خوايم بيايم دانشگاه،از بغل خوابگاه پسرا رد مي شيم و بخاطر همين هم رفقا مي گن"گردنه فرهيختگان".قشنگ بغل در ورودي خوابگاهشون ما چپ مي كنيم و مي ريم طرف دانشكده.

وضعيت اتاقها:

جنجاليترين بحث در مورد خوابگاههاي دانشجويي،امكانات و تعداد افراد در هر اتاقه.والا ما كه تركونديم،۷نفر تو يه اتاق.تازه بلوك ما اكثرا ترم اولي ان و بچه ها رو هم طوري پخش كردن كه بيشتر افراد اتاق تقريبا دارن يه رشته رو مي خونن.مثلا ما از ۷نفر،۵نفر دارن علوم كامپيوتر مي خونن و ۲ نفر هم مهندسي منابع طبيعي.ديگه بايد حدس زده باشيد كه اي بابا لابد يكي تون هم زمين خوابه.بلللللللله. هر هفته يكي زمين مي خوابه و بعد كه نوبتش تموم شد جاش رو با ديگري عوض مي كنه و اين جوري تا آخر ترم ما توي همه تختهاي اتاقمون حداقل يه باري خوابيديم.۶تا تخت داريم.۲تا ۲طبقه كه قبلا بود،بعد هم يه ۲طبقه ديگه  آوردن.يه بار من و دوستم داشتيم با هم حرف مي زديم و مي گفت كه آره جودي ابوت اينا ۳نفر بودن و هر كدومشون هم واسه خودشون يه اتاق داشتن و يه لابي كه توش با هم حرف ميزدن،اما ما چي؟من هم در حاليكه داشتم تختامون رو بهش نشون مي دادم،گفتم كه ما هم واسه خودمون يه اتاق داريم و دوستم گفت:آره يكيمون هم توي لابي مي خوابه(خنده كرديم).

يخچالمون هم توي اتاقه.حالا تصور كنيد كه ما ۷ نفري مي خوايم روي زمين بشينيم و با هم غذا بخوريم. از اون طرف متكاي زمين خوابه و از اون طرف يخچال و از طرف ديگه هم تعداد بي شمار افراد.بهر حال داريم زندگي مي كنيم.بهم عادت كرديم.بچه ها كه آخر هفته گاهي مي رن خونه هاشون و اتاق خلوت مي شه،دلمون مي گيره.ولي با هم خوبيم و دوستاي صميمي اي هستيم.با هم درس مي خونيم و خوبيش اينه كه چون كنار هميم،راحتتر اشكالاتمون  برطرف مي شه.يه غريبه كه وارد لاينمون مي شه مي فهميم،چون حتي چره هم لاينيهامون هم برامون آشناست.حتي با اونها هم خيلي راحتيم .فعلا دعوايي نشده و يكي به خاطر گيس كشي يكي ديگه كچل نشده.خدا رو شكر.زندگي هنوز هم روال عاديش رو داره طي مي كنه.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت9:1توسط khadijeh_hb |
برنامه نویسی
امروز با استادم راجع به مسابقه ای که قراره توی شریف برگزار بشه ٬داشتم حرف می زدم.یه مسابقه برنامه نویسیه که همه بچه های علوم کامپیوتری می تونن توش شرکت کنن.البته ما بعلت مبتدی بودن در این عرصه نمی تونیم توش شرکت کنیمو فقط باید ناظر هنر نماییه بچه های خودمون باشیم و دعا  کنیم که حداقل چون دارن برای بار اول به اینجور مسابقات می رن٬برنده نشن که هیچی با آبرو برگردن.یه گروه ۳نفری قراره از دانشگاه ما انتخاب بشه و برن شريف.فعلا 7تا گروه اعلام آمادگي كردن و قراره كه براشون كلاس بذارن و بعد هم ازشون امتحان مي گيرن كه بهترين گروه انتخاب بشه و بره شريف.موضوع برنامه نويسي هم مختلفه.استاد يه نمونه از اون رو به من نشون داد و گفت كه اول يه توضيحي راجع به سوال مسابقه داده مي شه و بسته به سوالش ممكنه دو خطي يا يه صفحه اي باشه(البته اوني كه به من نشون دادن،يه صفحه اي بود) بعد هم ورودي ها و خروجي ها رو مشخص مي كنه و بچه ها بايد برنامش رو بنويسن.استاد به من گفت كه بچه ها مي تونن از هر مقطعي(كارشناسي،ارشد...)تو اين مسابقه شركت كنن(براي همين هم مي گم كه بچه هاي ما شانس نمي يارن).آخه ببينيد،ما دومين گروهي هستيم كه توي اين دانشگاه داريم علوم كامپيوتر مي خونيم.اونايي كه تو درسشون از سال بالاييها كمك گرفتن بهتر مي فهمند كه يه سال بالايي تو دانشگاه داشتن چقدر خوبه و باعث پيشرفت آدم مي شه.سال بالاييهاي ما فقط يه ترم از ما جلوترن.يعني ما ترم اوليم و اونا ترم دوم.لازم به ذكره كه اونها پارسال نيمه دوم به دانشگاه اومدن.حالا ما رو مقايسه كنيد با بچه هايي كه مثلا سال بالاييهاشون ۴ـ۵ترم از اونا جلوترن يا اينكه خودشون يه سال بالاييه حرفه اي هستند.خب مسلما ما شانسمون خيلي كمتره.البته نبايد نااميد بود،اما حتما بايد واقع بين بود.مي تونه يه تجربه بينهايت خوب براي ما باشه و ماها هم كه سال بعد(ايشالله)مي ريم براي اين مسابقه،مي تونيم يه پيش زمينه خوب براي خودمون داشته باشيم.بهر حال بايد بگذره اين دوران و ما هم يه روزي مي بينيم كه فارق التحصيل شديم و داريم كوله بار افتخاراتمون رو با خودمون از اين دانشگاه مي بريم.
+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت18:56توسط khadijeh_hb |
عشق چیست؟عاشق کیست؟نشونش چیه؟

سوال تكراري است درسته؟ اگر با شنيدن اين سوال ضربان قلبت تندتر شده بدون اون چيزي كه الان در قلب تو است؛ همون عشقه. به همين دليله كه تندتر مي‌زنه. ما از زمان تولد با اين مفهوم سروكار داريم ولي اغلب خودم نمي‌دونيم. مي‌دوني چرا؟
جوابش خيلي روشنه. چون عشق يك مفهوم كليه! ولي ما اون رو به عشق زن و مرد محدود كرديم. به خاطر همينه كه با اين واژه وقتي آشنا مي‌شويم كه هيجان جواني به سراغمون مي‌آيد. اما واقعاً عشق چيه كه دنيا با قدرتش زير و زبر مي‌شه؟

عشق از چي تشكيل شده؟
اگه بخواهيم خيلي اون رو ساده ولي جامع بگيم. عشق يعني از خود گذشتن تا به معشوق رسيدن. همه چيزهايي كه پيرامونون مي‌بينيم به نوعي مثل اين تعريف مي‌شوند. عشق هم مثل همه مفاهيم عرفان، مراتب مختلفي داره. كمترين اون عشق به موجودات و بالاترين اون عشق به معبوده. هرقدر درصد عشق به معبود تو دوست داشتن ما بيشتر باشه ميزان دووم و موندگاري اون بالاتره. بذار ساده‌تر بگم. هممون مي‌دونيم كه روح خدا تو وجود ماست كه تو بدن خاكي ما اسير شده. در نتيجه هرقدر كه عشقمون رنگ خدايي داشته باشه بيشتر دوم مي‌آره ولي عشقايي كه اين ويژگي‌ها رو ندارن دوم چنداني هم ندارن. يك مثال مي‌تونه كمكمون كنه. صداقت، اخلاق، گذشت، ادب و خيلي مفاهيم ديگه كه تو روحمون خوب تعريف شدند، از مواد تشكيل دهنده عشق هستند. ولي چيزاي ديگه‌اي هم تو وجود ما هست كه از روح خدايي نيستند بلكه از شيطان و نفس به روح ما تحميل مي‌شن. مثل غرور، دروغ، خودخواهي، بي‌ادبي و ....
هر قدر كه مفاهيمي مثل صداقت، اخلاق و ... تو عشقمون بيشتر باشه پايداري اون هم بالاتره. اما هر قدر دروغ، خودخواهي و اين جور چيزا بيشتر باشه پايداريش هم كمتره. مجنون رو كه يادتون نرفته. مي‌دونيد چرا هنوز بيستون مونده؟ چون مجنون تو عشقش اخلاق، گذشت و خيلي چيزاي ديگه دخالت داده بود. اونا بودند كه باعث ماندگاريش شدند.
نمونه ديگش شهدا هستند. اونا هم براي رسيدن به معشوقشون جونشون رو هم دادند. توي عشق اونا هم اگه دقت كني گذشت، ايمان، اخلاق، ادب و احترام و ... موج مي‌زنه. فهميدن اين مطلب خيلي سخت نيست. كافيست بري سراغ وصيت‌نامه هاشون. تو وصيت‌نامه شهدا از اين جور مفاهيم موج مي‌زنه.

نشونه عشق چيه؟
يك راه ساده فهميدن نشونه عشق اينه كه دقت كني ببيني چقدر خودت رو مي‌بيني و چقدر معشوقت رو؟ چقدر به نظر خودت اهميت مي‌دي و چقدر نظر معشوقت رو؟ چقدر به حرف‌هاي خودت گوش مي‌دي و چقدر به حرف معشوقت؟ چقدر حاضري براي خودت خرج كني و چقدر براي معشوقت خرج مي‌كني؟ به طور خلاصه نسبت بين خود و معشوق ميزان عشق رو تعيين مي‌كنه.
مولانا مي‌گه «رسد آدمي به جايي كه به جز خدا نبيند.» مي‌دوني يعني چي؟ يعني اينكه آدمي تو اون جايگاه ديگه خودش رو نمي‌بينه، خواسته‌هاش رو نمي‌بينه، نظراتش رو نمي‌بينه. اون چيزي رو مي‌بينه كه معشوقش مي‌خواد. تا حالا دقت كردي بعضي از مواقع كه خيلي به همسرت عشق مي‌ورزي. يك احساس عجيبي به وجود مي‌آد. احساس مي‌كني همسرت بخشي از وجود توست كه از تو جدا شده. تازه اين يك عشق زميني است كه كمي مشخصه‌هاي عشق الهي باهاش قاطي شده.

دوام عشق
عشق تو بعضي خصوصيت‌ها مثل آتيشه. براي اينكه آتيش پايدار بمونه و زياد بشه و در ضمن گرماش بيشتر بشه. بايد توش بدمي. عشق هم همين طوريه. براي اينكه عشق بتونه گرمي بده و دووم داشته باشه بايد براش هزينه كني. هرچيزي رو هم نمي‌توني براش هزينه كني. فقط چيزايي رو بايد هزينه كني كه از جنس اون باشند. مثل اخلاق، گذشت، ادب، احترام، فداكاري و... زن و مرد هم اگه مي‌خوان عشقشون پايدار بمونه بايد براي عشقشون هزينه كنند. اگر سري به دادگاه‌ها بزني و يا پاي صحبت اونايي كه طلاق گرفتتند بشيني مي‌بيني اونا به جاي اينكه براي عشقشون هزينه كنند براي خودشون هزينه مي‌كردند خوب معلومه كه ته مانده عشقشون هم يه روزي تموم مي‌شه.

عشق چه جوري خرج مي‌شه؟
مگه عشق هم خرج مي‌شه؟ بله كه خرج مي‌شه. باز هم مثال آتيش رو بزنم. آتيشي كه ما توش مي‌دميديم؛ خونه عشق رو گرم مي‌كرده يعني انرژيش صرف گرم كردن خونه مي‌شده. وقتي توش هيزم نريزي اين آتيش انقدر به خونه گرما مي‌ده تا تموم مي‌شه. تو زندگي زن و مرد هم همين طوريه. وقتي كه دوتاشون براي عشقشون هزينه مي‌كنند. يك سرمايه مشترك براشون به وجود مي‌آد. وقتي كه زن احساساتي مي‌شه و حرف‌هاي تندي مي‌زنه. مرد داره از اون سرمايه خرج مي‌كنه به خاطر همينه كه سكوت مي‌كنه و حرف‌هاي بدي نمي‌زنه. وقتي كه مرد نمي‌تونه بعضي چيزهاي مورد نياز زن رو بخره. زن داره از اون سرمايه خرج مي‌كنه به خاطر همينه كه گذشت مي‌كنه و هيچي نمي‌گه. مرد وقتي كه زنش غذاي نيمه سوخته همسرش رو مي‌خوره داره از سرمايه مشتركشون خرج مي‌كنه به خاطر همينه كه سر زنش غر نمي‌زنه. وقتي يكي از اونا مريض مي‌شه و اون يكي شب‌ها براش پرستاري مي‌كنه باز هم داره از سرمايه مشترك هزينه مي‌كنه.
خوب خيلي ساده است اگر اين سرمايه كه از اول زندگي جمع شده، تقويت نشه يك روز تموم مي‌شه اون وقته كه زن و مرد نسبت به هم بي‌تفاوت مي‌شن. ديگه بود و نبودشون براي هم تفاوتي نمي‌كنه. اينجاست كه اگر نفرتشون با غرور و خودخواهي و دروغ و چيزهاي بد تقويت نشه زندگيشون همين طوري ادامه پيدا مي‌كنه ولي در غير اينصورت دير يا زود هر كي مي‌ره دنبال يك نفر ديگه.
تو عشق به معبود هم همين طوريه. وقتي كه چيزهايي كه خدا دوست داره برايش انجام بديم وقتي كه كارهايي كه دوست نداره كنار بگذاريم. سرمايه عشق هم روز به روز زياد مي‌شه. خدا هم جايگاهمون رو پيش خودش بالا مي‌بره. از اون طرف وقتي كه تو زندگي مي‌خواد راهمون كج بشه نمي‌زاره. وقتي كه شيطان تو كمينه كمكمون مي‌‌كنه. وقتي كه زندگي تو پرتگاه سقوطه دستمون رو مي‌گيره. اگه مي‌خواهيم اين رابطه ادامه داشته باشه. بايد براي عشقمون خرج كنيم.
يه چيزي رو مي‌دوني. خدا براي عشقش خيلي خرج مي‌كنه. براي بنده‌هاش غذا، نور و سلامتي و رفاه و بي‌نهايت نعمت مي‌فرسته تازه مي‌گه من براي ديدن بنده‌ام و صحبت با اون لحظه شماري مي‌كنم اون چون خداست عشق به بنده‌اش پايداره. ولي ما چي؟ ما چقدر برايه عشق خدايمون خرج مي‌كنيم؟ براي خم شدن جلوي خدا(نماز) هزار تا توجيه شيطاني مي‌آريم تا اين كار رو نكنيم ولي براي يك پول ناقابل جلوي بنده خدا تا كمر دلا مي‌شيم. تازه نماز خوندن سرمايه عشق رو زياد مي‌كنه ولي خم شدن جلوي بنده خدا سرمايه رو كم مي‌كنه.

عاشق چي بشيم؟
خدا لوازم اصلي رو تو وجودم گذاشته فقط بايد كمي عقل به كار ببنيديم و بدونيم كه كجا بايد اون رو فعال كنيم و كجا بايد براش هزينه كنيم. آدما وقتي كه عقل را كه از مهمترين لوازم يك عشق خوب است رو ناديده مي‌گيرن. عاشق چيزايي مي‌شن كه ارزشش رو نداره. سرمايشون رو صرف چيزي مي‌كنند كه به جاي بالا بردنشون اونا رو پايين مي‌بره. به طور خلاصه هر چيزي كه به صورت مستقيم و يا غيرمستقيم راه ما رو در رسيدن به خدا هموارتر كنه ارزش عاشق شدن رو داره در غيراينصورت تنها ثمره اون تلف شدن زندگيه. يكي از مثال‌هاش ازدواجه. ازدواج مهمترين نهاد مشترك در نزد خداست. پس كسي كه ازدواج مي‌‌كنه در همون مسير رسيدن به خدا گام بر مي‌داره. حالا اگر ازدواجش با استفاده از مفاهيم عشق خدايي عجين بشه سرعت رسيدن به خدا خيلي سريع‌تر مي‌شه و باالعكس.
اين مسئله رو مي‌شه در تموم عرصه‌هاي زندگي تعميم داد. كافيه كمي براش وقت بزاريم و روش فكر كنيم. مثلا كسي كه از خونه مي‌آد بيرون تا براي زن و بچه‌اش روزي حلال بياره و يا مي‌آد بيرون تا به مردم خدمت كنه. مي‌تونه عاشق كارش باشه و براش هزينه كنه. چرا؟ چون كارش اونو تو رسيدن به خدا خيلي جلو مي‌اندازه. يا مثلا كسي كه يك خانواده بي‌سرپرست و يا يتيم رو سرپرستي مي‌كنه و يا كارهاي خير مي‌كنه؛ ارزش داره عاشق عملش بشه. چون عملش اون رو تو رسيدن به خدا كمك مي‌كنه. كسي كه شب‌ها بيدار مي‌مونه تا با خدا راز و نياز كنه و براش نماز بخونه، كسي كه قرآن مي‌خونه تا ببينه خدا ازش چي مي‌خواد ارزش داره كه عاشق عملش بشه چرا؟ چون همون كاري رو مي‌كنه كه معشوقش دوست داره.
فقط همين يك جمله: دنيا پست‌تر از اينه كه عاشق چيزي بشيم كه يك روز فنا مي‌شه.

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت7:47توسط khadijeh_hb |
نکاتی درباره مدیریت پول جهت ثروتمند شدن
آدم های پولدار میانگین هوشی بالاتری نسبت به سایر افراد ندارند، اما انتخاب های آنها در مورد نحوه خرج کردن پول و صرف زمان با بقیه افراد فرق می کند. بر اساس نوشته های دکتر توماس استنلی در کتاب "ذهن میلیونر"، 5 "عامل موفقیت" وجود دارد که 80% از سرمایه داران بزرگ دنیا با آن موافق هستند و جزء اصلی ترین عوامل رسیدن به موفقیت به شمار می روند. دو نمونه از این عوامل به شرح زیر می باشند:

1- انضباط – کنترل فردی
2- سخت کوشی – بیش از سایرین

خوب به هر حال هیچ یک از این دو مورد کارهای جالبی به نظر نمی رسند و با برنامه های تبلیغاتی که شعار "با شرکت در مسابقه ما یک میلیون دلار می برید" همخوانی ندارند؛ اما به راستی تا کنون به این مطلب فکر کرده اید که چگونه می توانید پولدار شوید؟ البته منظور من پولدار شدن های یک شبه نیست، بلکه پولدار شدن از طریق برنامه ریزی می باشد. به خواندن ادامه دهید تا ببینید از همین امروز چه کارهایی میتوانید انجام دهید تا فردا پولدارتر شوید.

درس اول: داستان پولی خود را بازنویسی کنید

همه ما برای خود داستانی در مورد پول هایمان داریم که من به آن "نقشه پولها" میگویم. این درست همان راهی است که شما در ذهن برای خود خلق کرده و به صورت ناخودآگاه در زندگی آنرا دنبال می کنید. این نوع طرز تفکر می تواند شما را به پول نزدیک تر کرده و یا از آن دورتر کند. برای بیشتر ما که همیشه در طول زندگی خود عباراتی نظیر: "ما قدرت خرید آنرا نداریم" ، "من که پول چاپ نمی کنم" ، "هیچ کسی نیست که هم پولدار باشد و هم خوشحال" را از زبان اطرافیانمان می شنویم، به این نتیجه می رسیم که پس انداز پول کار دشواری است؛ اما نباید با این طرز تفکر غلط برای خود محدودیت ایجاد کنید و میزان سپرده حسابتان همیشه زیر صفر باشد. باید نوعی بازبینی مجدد بر روی دخل و خرج خود داشته باشید. باید تمام تصورات غلط را در ذهن خود دور بریزید و خودتان را از نظر اقتصادی مستقل کنید.

نحوه تفکر خود بر روی پول و افراد پولدار را تغییر دهید. دکتر "هارو اکر" نویسنده کتاب: "اسرار ذهن میلیونر" معتقد است که باید به برخی چیزها اعتراف کنید.
حالا چرا اعتراف و نه اثبات؟
بر اساس فرهنگ لغت اعتراف یعنی: "پذیرفتن یک بیانیه و یا موقعیت با میل و رغبت باطنی"

بنابراین اگر در زندگی خود به دنبال موفقیت هستید، باید داستان پول های خود را بازبینی کرده و آن را از نو بازنویسی نمایید. شاید در نگاه اول این امر قدری دشوار به نظر برسد، ولی آیا می خواهید قدری کارهای دشوار انجام دهید و پولدار باشید و یا نه ترجیح می دهید راحت طلب و بی پول باشید؟

درس دوم: هوس پول خرج کردن را محدود کنید

بر اساس آمارهای بدست آمده، هر دانشجو در حدود دو میلیون ریال به صندوق های قرض الحسنه بدهکار است و این رقم پس از فارغ التحصیلی به 5 میلیون ریال نیز میرسد. از آنجایی که سود وام ها اغلب زیاد می باشد هر چقدر بیشتر در پس دادن آنها تعلل کنید، مجبور به پرداخت هزینه های بیشتری خواهید شد.

بهتر است تا آنجایی که می توانید بر روی باز پرداخت وام های خود تمرکز کنید و سعی کنید میزان سپرده کلی خود را تا آنجایی که می توانید افزایش دهید.

با این کار اعتبار خود را در بانک ها افزایش می دهید. اعتبار هم ربطی به میزان پول نقدی که در حساب خود خوابانده اید ندارد، به طور معمول، کمترین میزان پرداخت شما در هر ماه می تواند 4% از کل بدهیتان را در بر بگیرد. اگر قرار باشد 5 میلیون تومان را در 18 نوبت پرداخت کنید، می توان گفت که تقریباً با ماهی دویست هزار تومان به راحتی می توانید این کار را انجام دهید. شاید مدت زمان بسیار زیاد برای انجام دادن این کار احتیاج باشد، اما پس از اینکه حساب خود را تصفیه کردید، اعتبار بالایی نیز از آنتان خواهد شد و به هر حال میزان بازپرداخت هم زیاد نبوده و اصلاً متوجه هم نخواهید شد.

درس سوم: پس انداز کردن هر یک تومان

درس اول و دوم به راحتی به شما کمک می کنند که درس سوم را بتوانید به درستی انجام دهید. طبق ارزش های پولی و مالی می توان اظهار داشت که هر هزار تومانی که امروز پس انداز کنید، در آینده می تواند ارزش بسی بالاتری داشته باشد. اگر شما تصمیم جدی در پس انداز کردن پول هایتان گرفته اید، باید به خاطر داشته باشید که این شما هستید که باید به آنها بگویید که کجا بروند نه اینکه تعجب کنید که آنها خودشان کجا می روند! و اگر هم در حال حاضر برنامه ای برای سرمایه گذاری پول هایتان ندارید، بهتر است فعلاً یک حساب پس انداز موقتی باز کنید.

+   |  نظر بدهید

 
+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت8:56توسط khadijeh_hb |
این اولین مطلبیه که توی وبلاگم می نویسم.بالاخره ما هم دانشجو بودن رو تجربه کردیم و شاید هم هیچ وقت فکرش رو هم نمی کردم که این جوری باشه.یکی می گفت که ازدواج مثل یه هندونه ست.تا بازش نکنی نمی فهمی که توش چه خبره دانشجویی هم مثل همون ازدواجه اولش هی دانشگاه دانشگاه می کنی و بعد که توش می ری می بینی ای وای دانشگاه همون مدرسه ست با این تفاوت که پسرها هم کنارت نشستن.ترم اولی ها از یه جهت خیلی با مزه هستند.اون هم بخاطر بچگی شونه.فکرش رو بکنید یکی از پسرای کلاسمون دم در وامیسته و دستش رو بالا می بره و اینقدر وامیسته تا استاد ببینتش و بگه بیا توِ٬وگرنه تو نمی یاد.یا همشون وقتی دارن میان تو اونقدر محکم به در کلاس می زنن تا استاده  بهشون نگاه  کنه و بگه بیاین تو.نمی دونم شاید هنوز فکر می کنن که قوانین دانشگاه هم مثل دبیرستانه که یکی دیر کرد و معلم هم رفت سر کلاس باید طرف بره و به مدیر اطلاع بده که من اومدم.یا حتما باید برای بیرون رفتنش از کلاس باید از معلمش اجازه بگیره.دانشجوها که حال بده نیستن٬ولی تا دلتون بخواد استاد با حال داریم.استاد ادبیاتمون یه روز داشت راجب به اینکه به نظر دیگران باید احترام بگذاریم حرف می زد.می گفت که یه راننده اتوبوسی منو می شناخت و داشت با من درباره رفتار یه جوونی با یه استاد دانشگاه حرف می زد.می گفت این استاده توی اتوبوس من نشسته بود و ازقضا بنده خدا یه کت آبی رنگ پوشیده بود و جوان غیرتمند و از قضا قرمزته غیرتی می شه و میاد و یقه استاد بی نوا رو می گیره و می گه آبیته آبیته .یه دفعه ای من متوجه مس شم و به پسره می گم می دونی این کیه؟استاد دانشگاهن ایشون.این حرکات چیه؟می گه پسره آتیشش یه دفعه ای خاموش می شه و از استاده معذرت خواهی می کنه.استاده هم می گه که دیگه فایده ای نداره.تو از همون اول می بایستی شعورت رو نشون بدی نه الان.بعد استادمون به ما می گفت که گیریم طرف آبیته باشه٬به تو چه ربطی داره میری یقه طرف رو می گیری.

نتیجه:هیچ چیز به اندازه درک عقاید طرف مقابلتون نباید براتون مهم باشه.اگر هم بعضی ها واقعا براشون تعصب خیلی مهمه می تونن حداقل امکان٬به انسانیت و شخصیت اون فرد احترام بذارن و این موجب احترام گذاشتن دیگران به خودش بشه.

ادامــه مــطــلــب
+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت16:5توسط khadijeh_hb |