
غدیر مبارک
این عکس رو یکی از دوستان خوبم برام میل زده بود و من از همین جا از ایشون تشکر می کنم.
نه از اون پسره که به سرش زده بود و مزاحم دوستم شده بود و دوستم بهش گفته بود که با من چیکار داری؟می گفت که هیچی همین جوری یه شماره رو گرفتم و دیدم که دختری.حالا بیا و با هم دوست شیم
.دوستم می گفت بهش گفتم که یعنی تو اینقدر بیکاری که همین جوری یه شماره رو می گیری و می خوای با طرف دوست شی؟؟
نه از قضیه ما:
توی اتاق بودیم و من و بچه ها هم طبق معمول وقتی بیکاریم یا اونقدر چرت و پرت می گیم که از خنده روده بر می شیم٬یا هم که کارای عجیب می کنیم تا یخورده وقتمون بگذره.تا حالا شنیده بودید که آب بازی رو معمولا لب حوض یا چه می دونم کنار دریا و یا یه جاهایی که مردم شاخشون در نیاد می کنن٬اما ما توی آشپزخونه خوابگاهمون
آب بازی کردیم.جالب انگیزناک بود نه؟یهو بچه ها گفتن که بیایم آب بازی کنیم. اولش نه و نو آوردم اما بعدش تسلیم شدم و هر کدوم یه ظرف بردیم و با پای خودمون رفتیم طرف خیس شدن و سرما خوردن.اول از آب سرد کن شروع کردیم و آب سرد(توی این سرما)طرف هم می ریختیم و بعدش هم دلمون به حال همدیگه سوخت و شیر آب گرم رو باز کردیم و با آب گرم مشغول شدیم(الان که یادم میاد٬خودم خندم می گیره).دوستم پارچ آبمون رو آورده بود و توش آب گرم ریخت و ریخت روی سرم(یه لحظه فکر کردم که توی حمومم
). تلفات هم داشت.ظرف یکی از بچه ها که اتفاقا بنده خدا رفته خونه خودشون و الان هم نیست٬شکسته و خدا می دونه که چه بلایی اون باید سر ما بیاره.خلاصه گرم هیاهو بودیم که طبق معمول ضدحالای خوابگاه اومدن و اظهار نارضایتی کردن که بابا ما داریم درس می خونیم و سر و صدای شما نمی ذاره
.ما هم تازه شروع کرده بودیم٬ با این اعتراض حسابی حالمون گرفته شد.
اینقدر خندیده بودم که شکمم درد می کرد و بچه ها هم همگی مجبور شدن که لباساشون رو عوض کنن(البته غیر من
.چون من استتار کرده بودم و خیلی خیس نشدم).شب قشنگی بود و البته ما هم با این تفریحات سالم٬حیرت همگان رو در میاریم.
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود
ولی آخر کلاسیها٬
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای دیگر"جوانان"را ورق میزد
برای اینکه بیخود های و هو میکرد و با آن شور بی پایان٬
تساویهای جبری را نشان می داد.
با خطی خوانا بر روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود٬
تساوی را چنین نوشت:یک با یک برابر است.
از میان جمع شاگردان یکی برخواست٬
همیشه یک نفر باید به پا خیزد
به آرامی سخن سر داد:
تساوی اشتباهی فاحش و محض است.
نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت و
معلم مات برجا ماند
و او پرسید:اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آیا باز یک با یک برابر بود؟
سکوت مدهشی بود و سوالی سخت٬
معلم خشمگین فریاد زد٬آری برابر بود.
و او با پوزخندی گفت:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه زور و زر بدامن داشت٬بالا بود و آنکه
فلبی پاک و دستی فاقد زر داشت٬پائین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه صورت نقره گون چون قرص مه می داشت٬بالا بود
وان سیه چرده که می نالید٬پائین بود؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود٬
این تساوی زیر و رو می شد.
حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفتخواران از کجا آماده می گردید؟
یا چه کس دیوار چینها را بنا می کرد؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم میشد؟
یا که زیر ضربت شلاق له میشد؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟
معلم ناله آسا گفت:
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:
یک با یک برابر نیست.....
اما من اگه یه روزی یکی به من می گفت که تو مثلا ۲سال دیگه علوم کامپیوتر سمنان قبول می شی٬شاید در آن واحدی که دارم بهش می خندم٬یه غم بزرگی رو توی قلبم احساس می کردم که نکنه درست باشه؟اون موقع ها همیشه یه بلند پروازیه عجیبی داشتم و بد بختانه همیشه هم اون چیزی رو که محال فرض می کنم٬پیش روم اتفاق می افته.البته نه اینکه الان ناراضی باشما!!ولی خوب اون چیزی که من می خواستم٬از آب در نیومد.خب یه جورایی هم نتیجه تلاش خودم هم بود و من هم نبایستی که خیلی خوش خیالی می کردم.اما خوب از قدیم گفتن که آرزو بر جوانان عیب نیست.
دوستام اکثرا هر هفته می رن خونه هاشون و پدر مادراشون رو می بینن.اما من که راهم دوره که نمی تونم هر هفته برم و بیام
.اینه که گاهی دلم بد جوری هواشون رو می کنه و از طرفی غرورم اجازه نمی ده که گریه کنم.از گریه کردن توی جمع بدم میاد.احساس می کنم که الان همه می گن که دختره چقدر ضعیفه که داره ناتوانیش رو با گریه بروز می ده.اصلا من توی اینجور مواقع٬مغرورتر از قبل می شم و همین موضوع هم باعث می شه که خیلی از درد و دلهام رو به دوستام نمی گم.البته احساس نمی کنم که خصلت بدی دارم(لابد الان می گید که دیگه بدتر)٬چون اگه یه روزی احساسم رو به بچه ها بگم٬عذاب وجدان می گیرم.
احساس می کنم که یه عالمه وقت کم آوردم.برای پروژه ای که استادمون به ما داده٬حس می کنم که وقت کم میارم.البته شاید این از روی نگرانیم باشه چون دوستام خیلی بی خیالن و همش هم توی بزن و بکوبن.خوش به حالشون.پس من چرا اینجوریم
؟؟
توی این ترمی که داره تموم می شه فقط ۲-۳بار رفتم خونه.تازه داداشیه بنده خدای من که بدتره.هم از من نسبت به خونواده دورتره و هم اصلا توی این ترم خونه نرفته.دلم بد جوری براش تنگ شده![]()
.
پانوشت:به این دلیل عنوان این پست رو سلام زندگی گذاشتم چون من الان دارم یه زندگی جدیدی رو تجربه می کنم.
اینها رو استا دمون به ما گفت و منظورش هم این بود که برای حل یه مشکل٬از ساده ترین و آسونترین راه استفاده کنیم.
خوب امروز ۴شنبه هست و ما هم دیروز حول و هوش ساعت ۹از تهران برگشتیم.امروز(اون جوری که استادمون گفتن)آخرین روز نمایشگاه بود.از شنبه هم شروع شده بود.روز خوبی برای من و همه بچه ها بود.به هر غرفه ای که می رسیدیم٬حتما یه کاتالوگ از اونجا برمی داشتیم و خوشبختانه یه خودکار هم نصیبمون شد
.تو غرفه ایرانسل سر زدیم و دیدیم که مردم یه صف طویلی بستن و معلوم شد که دارن یه کارت شارژ مجانی میدن(باور کنید که اگه همون جا یه کتاب مجانی میدادنا٬مردم اینهمه استقبال نمی کردن).ما بیشتر از بخش نرم افزارش دیدن کردیم.یه نمایشگاه داخلی به نظر میومد.چون ما نماینده های کشورهای خارجی رو اونجا اصلا ندیدیم جز یه زن و شوهر چشم بادومی
.بخش سخت افزار و نروم افزارش جالب بود٬و فکر می کنم که این بخشها با غرفه ابرانسل(اون هم همون جایی که کارت شارژ مجانی می دادن)٬بیشترین بازدیدکننده رو داشت.بهر حال نمایشگاه جالبی بود و هر چند که من خریدی نکردم٬اما این یه تجربه خوبی برای من بود.


