تبليغاتX
خدیجه

خدیجه

اگر مهربان باشی بهشت را می بینی که در همین نزدیکیهاست
غدیر

غدیر مبارک

این عکس رو یکی از دوستان خوبم برام میل زده بود و من از همین جا از ایشون تشکر می کنم.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت14:46توسط khadijeh_hb |
آب بازی
گاهی اوقات بیکاری هم بدجوری آدم رو خل و چل می کنه.

نه از اون پسره که به سرش زده بود و مزاحم دوستم شده بود و دوستم بهش  گفته بود که با من چیکار داری؟می گفت که هیچی همین جوری یه شماره رو گرفتم و دیدم که دختری.حالا بیا و با هم دوست شیم.دوستم می گفت  بهش گفتم که یعنی تو اینقدر بیکاری که همین جوری یه شماره رو می گیری و می خوای با طرف دوست شی؟؟

نه از قضیه ما:

توی اتاق بودیم و من و بچه ها هم طبق معمول وقتی بیکاریم یا اونقدر چرت و پرت می گیم که از خنده روده بر می شیم٬یا هم که کارای عجیب می کنیم تا یخورده وقتمون بگذره.تا حالا شنیده بودید که آب بازی رو معمولا لب حوض یا چه می دونم کنار دریا و یا یه جاهایی که مردم شاخشون در نیاد می کنن٬اما ما توی آشپزخونه خوابگاهمون آب بازی کردیم.جالب انگیزناک بود نه؟یهو بچه ها گفتن که بیایم آب بازی کنیم. اولش نه و نو آوردم اما بعدش تسلیم شدم و هر کدوم یه ظرف بردیم و با پای خودمون رفتیم طرف خیس شدن و سرما خوردن.اول از آب سرد کن شروع کردیم و آب سرد(توی این سرما)طرف هم می ریختیم و بعدش هم دلمون به حال همدیگه سوخت و شیر آب گرم رو باز کردیم و با آب گرم مشغول شدیم(الان که یادم میاد٬خودم خندم می گیره).دوستم پارچ آبمون رو آورده بود و توش آب گرم ریخت و ریخت روی سرم(یه لحظه فکر کردم که توی حمومم).  تلفات هم داشت.ظرف یکی از بچه ها که اتفاقا بنده خدا رفته خونه خودشون و الان هم نیست٬شکسته و خدا می دونه که چه بلایی اون باید سر ما بیاره.خلاصه گرم هیاهو بودیم که طبق معمول ضدحالای خوابگاه اومدن و اظهار نارضایتی کردن که بابا ما داریم درس می خونیم و سر و صدای شما نمی ذاره.ما هم تازه شروع کرده بودیم٬ با این اعتراض حسابی حالمون گرفته شد.

اینقدر خندیده بودم که شکمم درد می کرد و بچه ها هم همگی مجبور شدن که لباساشون رو عوض کنن(البته غیر من.چون من استتار کرده بودم و خیلی خیس نشدم).شب قشنگی بود و البته ما هم با این تفریحات سالم٬حیرت همگان رو در میاریم.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت14:3توسط khadijeh_hb |
یک اگر با یک برابر بود....
معلم پای تخته داد میزد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود

ولی آخر کلاسیها٬

لواشک بین خود تقسیم می کردند

وان یکی در گوشه ای دیگر"جوانان"را ورق میزد

برای اینکه بیخود های و هو میکرد و با آن شور بی پایان٬

تساویهای جبری را نشان می داد.

با خطی خوانا بر روی تخته ای کز ظلمتی تاریک

غمگین بود٬

تساوی را چنین نوشت:یک با یک برابر است.

از میان جمع شاگردان یکی برخواست٬

همیشه یک نفر باید به پا خیزد

به آرامی سخن سر داد:

تساوی اشتباهی فاحش و محض است.

نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت و

معلم مات برجا ماند

و او پرسید:اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آیا باز یک با یک برابر بود؟

سکوت مدهشی بود و سوالی سخت٬

معلم خشمگین فریاد زد٬آری برابر بود.

و او با پوزخندی گفت:

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه زور و زر بدامن داشت٬بالا بود و آنکه

فلبی پاک و دستی فاقد زر داشت٬پائین بود

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه صورت نقره گون چون قرص مه می داشت٬بالا بود

وان سیه چرده که می نالید٬پائین بود؟

اگر یک فرد انسان واحد یک بود٬

این تساوی زیر و رو می شد.

حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود

نان و مال مفتخواران از کجا آماده می گردید؟

یا چه کس دیوار چینها را بنا می کرد؟

یک اگر با یک برابر بود

پس که پشتش زیر بار فقر خم میشد؟

یا که زیر ضربت شلاق له میشد؟

یک اگر با یک برابر بود

پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟

معلم ناله آسا گفت:

بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:

یک با یک برابر نیست.....

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت20:47توسط khadijeh_hb |
سلام زندگی
 تا حالا به این موضوع فکر کردید که اگه می دونستید که فردا چه اتفاقی براتون می افته یا اینکه ۲سال دیگه شما کجا هستید و چیکار می کنید٬زندگیتون چجوری می شد؟؟سوال خنده داری پرسیدم نه؟

اما من اگه یه روزی یکی به من می گفت که تو مثلا ۲سال دیگه علوم کامپیوتر سمنان قبول می شی٬شاید در آن واحدی که دارم بهش می خندم٬یه غم بزرگی رو توی قلبم احساس می کردم که نکنه درست باشه؟اون موقع ها همیشه یه بلند پروازیه عجیبی داشتم و بد بختانه همیشه هم اون چیزی رو که محال فرض می کنم٬پیش روم اتفاق می افته.البته نه اینکه الان ناراضی باشما!!ولی خوب اون چیزی که من می خواستم٬از آب در نیومد.خب یه جورایی هم نتیجه تلاش خودم هم بود و من هم نبایستی که خیلی خوش خیالی می کردم.اما خوب از قدیم گفتن که آرزو بر جوانان عیب نیست.

دوستام اکثرا هر هفته می رن خونه هاشون و پدر مادراشون رو می بینن.اما من که راهم دوره که نمی تونم هر هفته برم و بیام.اینه که گاهی دلم بد جوری هواشون رو می کنه و از طرفی غرورم اجازه نمی ده که گریه کنم.از گریه کردن توی جمع بدم میاد.احساس می کنم که الان همه می گن که دختره چقدر ضعیفه که داره ناتوانیش رو با گریه بروز می ده.اصلا من توی اینجور مواقع٬مغرورتر از قبل می شم و همین موضوع هم باعث می شه که خیلی از درد و دلهام رو به دوستام نمی گم.البته احساس نمی کنم که خصلت بدی دارم(لابد الان می گید که دیگه بدتر)٬چون اگه یه روزی احساسم رو به بچه ها بگم٬عذاب وجدان می گیرم.

احساس می کنم که یه عالمه وقت کم آوردم.برای پروژه ای که استادمون به ما داده٬حس می کنم که وقت کم میارم.البته شاید این از روی نگرانیم باشه چون دوستام خیلی بی خیالن و همش هم توی بزن و بکوبن.خوش به حالشون.پس من چرا اینجوریم؟؟

توی این ترمی که داره تموم می شه فقط ۲-۳بار رفتم خونه.تازه داداشیه بنده خدای من که بدتره.هم از من نسبت به خونواده دورتره و هم اصلا توی این ترم خونه نرفته.دلم بد جوری براش تنگ شده.

 

پانوشت:به این دلیل عنوان این پست رو سلام زندگی گذاشتم چون من الان دارم یه زندگی جدیدی رو تجربه می کنم.  

 

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت16:4توسط khadijeh_hb |
سخنی قابل تامل
اولین باری که آمریکاییها به کره ماه رفتند٬چیزای جالبی کشف کردند و می خواستن که اونها رو یادداشت کنند.اما همین که خودکار رو روی ورق کشیدن٬دیدن که ٬ای وای خودکار روی ماه٬با این شرایط گرانشی که داره نمی نویسه.۱۰سال روی این کار کردن و سرآخر هم یه خودکاری ساختن که توی اعماق دریا٬تو فشار کم٬فشار زیاد و...می نویسه و دیگه می تونستن که حتی با اون ٬روی ماه هم بنویسن.روسها هم وقتی برای اولین بار به سطح ماه رفتند و می خواستن که ملاحظاتشون رو یادداشت کنن٬با همین مشکل روبه رو شدن.اما اونها به جای استفاده از خودکار٬مداد استفاده کردند.

اینها رو استا دمون به ما گفت و منظورش هم این بود که برای حل یه مشکل٬از ساده ترین و آسونترین راه استفاده کنیم. 

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت11:13توسط khadijeh_hb |
روز دانشجو
دانشجویان عزیز روزتون مبارک.ایشالله یه روزش بشه هزار روز.مجمع اسلامی دانشگاهمون داره به همه دانشجوها هدیه می ده.من هم که عاشق هدیه مفت و مجانی ام.البته ببخشید همچینم مفت و مجانی نیست به قیمت دانشگاه اومدنمو ن دارن به ما هدیه می دن. راستی اینقدر از این گربه ای که عکسشو گذاشتم خوشششم میاد که نگو.هر وقت نگاهش می کنم٬نازش می دم.
+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت15:6توسط khadijeh_hb |
تموم شد
خب خدا رو شکر.امتحانات میان ترم هم تموم شد و با دیده گریان()باید منتظر نمرات درخشان()بود.دیشب با بچه ها سالن مطالعه رو داشتیم می ذاشتیم روی سرمون.تا ۱۲ بیدار مونده بودیم و داشتیم برای فیزیک می خوندیم و دیدیم که بابا زیاد خوندن هم همچین خیلی به درد نمی خوره.بهر حال صفری داریم٬ دویی داریم٬حیف نیست نمره های به این خوبی رو هیچ کس نیاره!!؟؟این بود که تصمیم گرفتیم یه زنگ تفریح هم که شده واسه خودمون بذاریم.اون هم اگه توی سالن مطالعه باشه و ساعت هم مقارن با ۱۲شب ٬ که واقعا آخره باحالیه!!ما که اینجورییم٬بقیه ها رو نمی دونم.البته یه چند نفری(۳-۴)هم اونجا بودن و بنده خداها می بایستی هرازچندگاهی صدای خنده هامون رو تحمل می کردند.تو رو خدا الان کامنت نذارید بگید که چقدر مردم آزاریا!!من اینقدر از این خنده ها تحمل کردم که دیگه الان اگه توپ هم بغلم منفجر بشه ها ٬می گم که خدیجه یکی از بچه ها خندید٬تو درست رو بخون.سرت رو بالا نیار.خلاصه دیدیم که دیگه ساعت داره کم کم دیر می شه و از وقت خوابیدن پروفسوران جوان داره می گذره که فلنگ و بستیم و اومدیم توی اتاقمون.شب خوبی بود.امروز هم باید یه روز خوب باشه.چون صبحش رو خوب شروع کردم.برای اینکه امتحانم رو خوب دادم.
+نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت10:42توسط khadijeh_hb |
گيلان
نمي دونم چرا وقتي توي ليست پيوندهاي دانشگاه سمنان،دانشگاه گيلان به چشمم خورد،يه دفعه دلم لرزيد و نا خودآگاه خوشحال شدم و اون رو توي ليست پيوندهاي خودم آوردم.انگار كه يه عاشق هر جا اسم معشوقشو مي شنوه يا مي بينه،دوست داره كه يجوري اون رو به خودش نزديك كنه،يا اينكه خودش بره طرفش و تا وقتي كه اون در كنارشه،احساس آرامش كنه.من هم يه اين مدليشو عاشقم.عشق چيز قشنگيه،به اين دليل كه يه عاشق بهر حال با ديدن معشوق(يا حتي ديدن اسمش) دلش بد جوري هواشو مي كنه.من هم الان هواي گيلان رو كردم.
+نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت22:5توسط khadijeh_hb |
درس دارم
امتحانات میان ترم هم سر و کلشو درآورد و ما رو هم بچه درس خون کرد.راستی انجمن علمی علوم کامپیوترمون هم شروع به کار کرد(نقل و نبات پخش کنید).بچه های ترم بالاییمون هم این ۵شنبه ای که رفت٬امتحان ACMدادن(همون امتحانی که با قبولی توی اون٬ برای مسابقه برنامه نویسی می رن شریف).از یکیشون پرسیدم و گفتند که ۹تا سوال بود و طراحشون هم خود دانشگاه شریف بود.می گفت که سوالات خوب بودن و از امتحانشون هم راضی بودن.امیدوارم که بچه ها خوب خودشون رو نشون بدن.
+نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت21:31توسط khadijeh_hb |
الکامپ
فردا صبح ما راهی تهرانیم.می دونید چرا؟بخاطر عنوانی که نوشتم.یه نمایشگاهی دارن به نام الکامپ برگزار می کنن که مخصوص کامپیوتر و اینجور چیزاست که می خوام وقتی برگشتمُ مفصل راجع به اون بنویسم.البته من فکر می کنم که واژه"دارن"خیلی مناسب نیست٬چون احساس می کنم که یه چند روزی هست که افتتاح شده.من هم واقعا خوشحالم که دارم به یه نمایشگاه تخصصیه مربوط به رشتم میرم.....

خوب امروز ۴شنبه هست و ما هم دیروز حول و هوش ساعت ۹از تهران برگشتیم.امروز(اون جوری که استادمون گفتن)آخرین روز نمایشگاه بود.از شنبه هم  شروع شده بود.روز خوبی برای من و همه بچه ها بود.به هر غرفه ای که می رسیدیم٬حتما یه کاتالوگ از اونجا برمی داشتیم و خوشبختانه یه خودکار هم نصیبمون شد.تو غرفه ایرانسل سر زدیم و دیدیم که مردم یه صف طویلی بستن و معلوم شد که دارن یه کارت شارژ مجانی میدن(باور کنید که اگه همون جا یه کتاب مجانی میدادنا٬مردم اینهمه استقبال نمی کردن).ما بیشتر از بخش نرم افزارش دیدن کردیم.یه نمایشگاه داخلی به نظر میومد.چون ما نماینده های کشورهای خارجی رو اونجا اصلا ندیدیم جز یه زن و شوهر چشم بادومی .بخش سخت افزار و نروم افزارش جالب بود٬و فکر می کنم که این بخشها با غرفه ابرانسل(اون هم همون جایی که کارت شارژ مجانی می دادن)٬بیشترین بازدیدکننده رو داشت.بهر حال نمایشگاه جالبی بود و هر چند که من خریدی نکردم٬اما این یه تجربه خوبی برای من بود.

+نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت14:33توسط khadijeh_hb |
خوشحالم
می دونید چرا؟چون دیگه رو دستم اومده که چجوری به قول هم اتاقیم به این کامپیوتر (روم به دیوار)نفهم٬ بفهمونم که کاری رو که من می خوام انجام بده.خیلی جالبه.به یه چیزی که نه می شنوه و نه می بینه توش یه چیزایی می ریزی و با نوشتن یه برنامه اون خیلی سریعتر از دست و فکرت اون رو انجام می ده.باورتون نمی شه وقتی عددها رو وارد کردم و  جوابها روی مانیتور نمایش داده شدا٫ به خودم یه آفرین کله گنده گفتم.گفتم خدیجه٫این(مراد از این همان کامی است) تو رو هم شناخت.
+نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت9:57توسط khadijeh_hb |