کلاس ما که اینجوریه.گاهی خوبیمااااااا.اما خوب گاهی هم بدجوری به هم می پریم.نمونش هم همین چند روز پیش بود.یکی از پسرای کلاس که خیلی هم به موهاش ور می رفت٬اومده بود و موهاش رو از دم تراشیده بود.استادمون پرسید که چرا کلاه گذاشتی روی سرت؟اون هم گفت که من سرم و تراشیدم.استاد به شوخی گفت که می خوای بری سربازی؟اون هم به شوخی گفت آره.....و
خلاصه.استاد گفت که حالا چیه مگه ۲سال بری سربازی.یه بار یه پسره که مال دانشگاه آزاد هم بود٬گفته که من ۴ساله خودم رو توی دانشگاه معطل کردم که سربازی نرم(البته نه بخاطر درس خوندنا.یه چیز اضافه تر از درس خوندن).می گفت که یه درس دیگه دارم که اون رو هم می خوام یخورده با معطلی پاسش کنم.می گفت که اینهمه پول داره خرج می کنه که سربازی نره!!!(چرا آخه؟).من هم بلافاصله گفتم که تازه آدم هم می شن
.دخترا شروع به خندیدن کردن و جیغ و بیغ پسرا در اومد.یکی گفت که مگه ما چیکارتون کردیم که آدم نیستیم و اون یکی داشت می خندید و خلاصه اعتراضات اونها به گوش ما رسید.یکی دیگه پرسیدکه کی بود گفت؟ گفتم که من بودم.گفت که ای کاش همه دخترها رو می بردن سربازی(یعنی که دخترا آدم نیستن).من گفتم که حتما یه چیزی دیدن که فقط پسرا رو می برن دیگه!!
!!بعد هم بنده خدا کم آورد و دیگه چیزی نگفت.فردای اون روز هم ما همون درس(ریاضی) رو داشتیم و آقا چشتون روز بد نبینه.یکی دیگه از پسرا داغ دیروز رو داشت و حسابی قاتی کرده بود.دخترا باید برن فلان کنن و اونها اینجورین و اونجورین و باید برن کلفتی کنن و ...ما هم که می دونستیم طرف داره از کجا می سوزه٬چیزی بهش نگفتیم.آهان می دونید چجوری شروع شد؟
گفت که آره استاد ما پسرا که فلانیم و باید بریم سربازی(بعد به من نگاه کرد
)تا آدم بشیم و پس دخترا چی؟..... .بعد هم شروع کرد.جالبه استادمون هم زنه و یه بار هم به شوخی بهش گفت که برو بیرون.خلاصه بنده خدا خودش رو خالی کرد.استادمون هم که دید بچه داره بدچوری بی ربط می بافه٬به دخترا می گفت که این بچست و هنوز بزرگ نشده.
آخر کلاس هم با استاد داشت حرف می زد و توجیهش می کرد که چرا اینجوری حرف زده. خلاصه اینکه پسرای کلاس ما هنوز مونده تا بزرگ بشن.
ولی خوب بغل دستیش آخرش گفت خواهرا ببخشید.خودش هم دید که خیلی خراب کرده٬آخرش از همه معذرت خواهی کرد.ولی خوب معلوم شد که دلش خیلی پره.تازه این اولشه.خدا به داد آخرش برسه.
بعد یه مدت پسر میاد و به پدرش می گه که بابا من دیوار رو پر میخ کردم.پدر بهش می گه که حالا برو و از اونهایی که دلشون رو شکستی٬دلجویی کن و اون میخی رو هم که رو دیوار کوبیدی رو در بیار.و هر وقتی که دیوار خالی از میخ شد٬بیا و به من بگو.پسر همین کار رو هم می کنه و میاد به پدرش می گه که دیوار خالی از میخ شد...
پدر دست پسرش رو می گیره و می بره پیش دیوار و بهش می گه که ببین تو میخها رو از دیوار در آوردی اما جای میخها هنوز توی دیوار هست و علامتش هیچ وقت پاک نمی شه.اگه دل یکی رو شکستی و ازش دلجویی هم کرده باشی و از دلش درآورده باشی٬اما اون همیشه یادشه که تو یه روز دلشو شکسته بودی..
نتیجه:تا جای که امکان داره دل کسی رو نشکونید چون عواقبش زیاده
.


