تبليغاتX
خدیجه

خدیجه

اگر مهربان باشی بهشت را می بینی که در همین نزدیکیهاست
درگیرم
یه چند روزیه که درسخون شدیم و کمتر به وبلاگ خلوتمون سر می زنیم.امشب شب احیاست.برای امتحان فردا صبح همه درسخونا بیدارن.

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت20:59توسط khadijeh_hb |
بالاخره می رم
محرم رو تسلیت می گم.ان شاءالله توی این سال٬ بهتر از سالهای قبل امام حسین رو بشناسیم.راستی می رم شمال و تاسوعا و عاشورا رو خونه ام.بعد مدتها دارم می رم خونه.خوشحالم.حالا توی این ماه می شه خوشحالی کرد؟
+نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت21:28توسط khadijeh_hb |
یک روز پر تنش
کلاس ما یه کلاس خیلی جالبیه.نمی دونم شماهایی که تحصیلات دانشگاهی دارید٬چقدر توی اینجور جوها قرار گرفتید.منظورم اینه که پسرها و دخترهای کلاس باهم خوبن؟یا بدن؟دعوا زیاد می گیرن؟به هم تیکه می ندازن؟

کلاس ما که اینجوریه.گاهی خوبیمااااااا.اما خوب گاهی هم بدجوری به هم می پریم.نمونش هم همین چند روز پیش بود.یکی از پسرای کلاس که خیلی هم به موهاش ور می رفت٬اومده بود و موهاش رو از دم تراشیده بود.استادمون پرسید که چرا کلاه گذاشتی روی سرت؟اون هم گفت که من سرم و تراشیدم.استاد به شوخی گفت که می خوای بری سربازی؟اون هم به شوخی گفت آره.....و

خلاصه.استاد گفت که حالا چیه مگه ۲سال بری سربازی.یه بار یه پسره که مال دانشگاه آزاد هم بود٬گفته که من ۴ساله  خودم رو توی دانشگاه معطل کردم که سربازی نرم(البته نه بخاطر درس خوندنا.یه چیز اضافه تر از درس خوندن).می گفت که یه درس دیگه دارم که اون رو هم می خوام یخورده با معطلی پاسش کنم.می گفت که اینهمه پول داره خرج می کنه که سربازی نره!!!(چرا آخه؟).من هم بلافاصله گفتم که تازه آدم هم می شن.دخترا شروع به خندیدن کردن و جیغ و بیغ پسرا در اومد.یکی گفت که مگه ما چیکارتون کردیم که آدم نیستیم و اون یکی داشت می خندید و خلاصه اعتراضات اونها به گوش ما رسید.یکی دیگه پرسیدکه کی بود گفت؟ گفتم که من بودم.گفت که ای کاش همه دخترها رو می بردن سربازی(یعنی که دخترا آدم نیستن).من گفتم که حتما یه چیزی دیدن که فقط پسرا رو می برن دیگه!!!!بعد هم بنده خدا کم آورد و دیگه چیزی نگفت.فردای اون روز هم ما همون درس(ریاضی) رو داشتیم و آقا چشتون روز بد نبینه.یکی دیگه از پسرا داغ دیروز رو داشت و حسابی قاتی کرده بود.دخترا باید برن فلان کنن و اونها اینجورین و اونجورین و  باید برن کلفتی کنن و ...ما هم که می دونستیم طرف داره از کجا می سوزه٬چیزی بهش نگفتیم.آهان می دونید چجوری شروع شد؟

گفت که آره استاد ما پسرا که  فلانیم و باید بریم سربازی(بعد به من نگاه کرد)تا آدم بشیم و پس دخترا چی؟..... .بعد هم شروع کرد.جالبه استادمون هم زنه و یه بار هم به شوخی بهش گفت که برو بیرون.خلاصه بنده خدا خودش رو خالی کرد.استادمون هم که دید بچه داره بدچوری بی ربط می بافه٬به دخترا می گفت که این بچست و هنوز بزرگ نشده.

آخر کلاس هم با استاد داشت حرف می زد و توجیهش می کرد که چرا اینجوری حرف زده. خلاصه اینکه پسرای کلاس ما هنوز مونده تا بزرگ بشن.

ولی خوب بغل دستیش آخرش گفت خواهرا ببخشید.خودش هم دید که خیلی خراب کرده٬آخرش از همه معذرت خواهی کرد.ولی خوب معلوم شد که دلش خیلی پره.تازه این اولشه.خدا به داد آخرش برسه.

+نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت11:50توسط khadijeh_hb |
یه مطلب فوق العاده خلاصه شده
یه روزی یه پدری میاد و دست پسرش رو می گیره و می بره و یه دیوار سفید رو بهش نشون می ده و بهش می گه که هر وقت دل یه آدم رو شکستی٬ روی این دیوار یه میخ بکوب و هر وقت هم که دیوا پره میخ شد٬بیا و به من بگو.

بعد یه مدت پسر میاد و به پدرش می گه که بابا من دیوار رو پر میخ کردم.پدر بهش می گه که حالا برو و از اونهایی که دلشون رو شکستی٬دلجویی کن و اون میخی رو هم که رو دیوار کوبیدی رو در بیار.و هر وقتی که دیوار خالی از میخ شد٬بیا و به من بگو.پسر همین کار رو هم می کنه و میاد به پدرش می گه که دیوار خالی از میخ شد...

پدر دست پسرش رو می گیره و می بره پیش دیوار و بهش می گه که ببین تو میخها رو از دیوار در آوردی اما جای میخها هنوز توی دیوار هست و علامتش هیچ وقت پاک نمی شه.اگه دل یکی رو شکستی و ازش دلجویی هم کرده باشی و از دلش درآورده باشی٬اما اون همیشه یادشه که تو یه روز دلشو شکسته بودی..

نتیجه:تا جای که امکان داره دل کسی رو نشکونید چون عواقبش زیاده.

+نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت10:15توسط khadijeh_hb |