خاله شدن چقدر خوبه
امروز هم اتافیم وارد اتاق شد و گفت که به خونه زنگ زده و بهش خبر دادن که خواهرش برای زایمان رفته اتاق عمل.اون هم از همونجا شروع به گریه کردن کرده.یه چند روزی بود که هی خواب خواهرش رو می دید و نگرانی می کرد.خب هر چی باشه اون یه خواهره و یه خواهر بهتر اینجور چیزا رو درک می کنه.امشب اون خاله میشه
و من خیلی خوشحالم.چون از خاله شدن خوشم میاد و الان دوست داشتم که جای اون می بودم.دوست داشتم الان نگرانی اونو داشتم و یکی به من می گفت که تا چند ساعت دیگه خاله می شی.خدایا چی می شد؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟
دوست دارم که هم خودش و هم بچش سالم باشن و هیچکدوم آسیب نبینن.آخه حمیده نگرانه(دوستم و می گم).شما هم دعا کنید
.
+نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت20:50توسط khadijeh_hb |
ترم جدید اومد
این چند وقته خیلی تمرکز نداشتم و اصلا هم نمی تونستم که روی چیزی فکر کنم و مطلب بنویسم.نمی دونم با این گرفتاریهای انتخاب واحد دیگه حواس برای آدم نمی مونه که.البته الان هم خیلی فرق نکردم ولی خوب می شه یه چیزی نوشت.همه جا قرار بر اینه که تا ۲۲بهمن کلاسا شروع نشه.اما خب بچه های ما مثل اینکه دلشون خیلی کوچیکه و خیلی نتونستن تحمل بیارن و از همون اولش رفتن سر کلاسا(خدا به داد ما توی این ۸ترم برسه).
+نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت15:34توسط khadijeh_hb |


