تبليغاتX
خدیجه

خدیجه

اگر مهربان باشی بهشت را می بینی که در همین نزدیکیهاست
عیدتون مبارک
عیدتون مبارک

امیدوارم حسسسسسسسسسسسسسسسابی بهتون خوش بگذره.تا قبل تعطیلات اینجا نمی یام به خاطر همین هم دارم الان تبریک می گم.

بازم آرزو می کنم که خیلی بهتون خوش بگذره.بعد هم یه انشا بنویسید که تعطیلات عید را چگونه گذرانده ایدو به معلوتون تحویل بدید تا ۲۰ بگیرید.

 

 

پانوشت:عاشق این جمله ام.اولین باری که شنیدم کلی ذوق کردم.

بزبز قندی به عنوان اولین بز دیابتی دنیا شناخته شد.

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت14:51توسط khadijeh_hb |
اتاق تکونی
به خاطر این تعطیلات بچه ها اکثرشون رفتن خونه هاشون و منو دوتای دیگه از بچه ها موندیم.اونایی که خونه هاشون نزدیک بودن رفتن(تهران و قزوین).اما ما موندیم.من که تا قبل از عید نمی رم.می مونیم و با استادامون سر سفره هفت سین می شینیم و عید و هم تبریک می گیم و عیدی رو هم می گیریم و(چه سر خوشم من) و بعد می رو خونه.دیروز من و یکی از بچه ها اتاق تکونی کردیم و رو فرشیمونو شستیم.چه لگد بارونی شده بود.می خواستیم تو حیاط خوابگاه بشوریم اما سرپرستی می گفت که شیرای آب و تا زمانی که باغبون نیومده نمی تونم باز کنم و نمی دونم که کدومو باز کنم و از این حرفا.ما هم تصمیم گرفتیم که تو حموم بشوریم.والا یه نفر هم زور جاش می شه اونجا اما من و دوستم چپیدیم توش و اون هم با یه روز فرشی گل و گنده.با چه عذابی.عرق کرده بودم.دو بار شستیمش و بعد هم بردیمش تو حیاط که خشک بشه.تا شب دیگه خشک شده بود اما نیاوردیمش و امروز هم بارون زد.اعصابم و ریخت به هم.اما خوب دوستام رفتن و آوردنش تو لاین پهنش کردن و الان هم مراحل دوباره خشک شدن رو داره می گذرونه(خدا به خیر کنه).اصلا فکرش رو نمی کردیم که بارون بیاد.اه

البته هوا ابری بودااا اما خب گفتیم اینم یه روز ابری مث روزای دیگس دیگه.چه می دونستیم که اینجوری می شه.اتاق تکونی ما هم به دیگرون نرفته.

همه خونشون و تکون می دن و هیچی نمی شه.ما حتی نتونستیم یه رو فرشی رو درست و حسابی تکون بدیم.

به هر حال!!!!

بگذریم

این هم یه تجربست دیگه.قاتی تجارب دیگمون.

+نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت11:59توسط khadijeh_hb |
سلام
بعد اینهمه عنوان جور وا جور می خوام این بار عنوانم سلام باشه.تازه سلامتی هم میاره.

هر وقت حالم بده و حال و حوصله هیچی و ندارم می رو توی زمین والیبال خوابگاه و یک ساعت تمام(گاهی هم بیشتر)پیاده روی می کنم.

پریشب هم داشتم همین کار و می کردم و یه دفعه یاد کلاس سوم ابتداییم افتادم.یه روز معلممون اومد و یه مثلث توی تخته سیاه کشید و وسط اضلاعش رو هم بهش وصل کرد و شد ۴تا مثلث کوچیک.بعد از ما پرسید که خب ما چند تا مثلث تو این شکل داریم؟

همه با شور و هیجان دستامون و بلند می کردیم و جواب می دادیم.اما همین که می گفت غلطه حسابی تو ذوقمون می خورد.آخه جوابمون همون ۴تا بود در حالیکه مثلث بزرگه رو فراموش کرده بودیم.هر کی دستشو بالا می برد معلممون می گفت بگو چند تا داریم و بعد هم بشمر که کدوما رو می گی؟

جالب این بود که همه همون ۴تا رو می گفتن و هیشکی به فکر اون بزرگه نبود.تا آخر اینکه دختر عموم که اتفاقا بغل دست من هم نشسته بود گفت ۵تا.

من که خداییش خیلی تعجب کرده بودم(حالا نگید چرا اینقدر خنگ بودی که از جواب درست تعجب کرده بودیااا!!؟؟؟).معلممون با ذوق گفت که آفرین.حالا بیا اینجا و بشمر.

رفت و گفت که ۱-۲-۳-۴ و این هم بزرگه که می شه ۵تا.خوشحال و خندان.چون تونست که پز هممون و بخوابونه.

تازه فهمیدم که چقدر بی دقت بودم که مسئله به این راحتی رو نتونسته بودم جواب بدم.و دخترعموم هم به همه ما ثابت کرد که از هممون دقتش بیشتره!

دیگه نمی دونم که چند دور زده بودم.بعد یهو به خودم اومدم و گفتم که آره اون موقع یه تخته سیاه بود و یه کلاس کوچیک که به نسبت جسم و انداممون بزرگ به نظر می رسید.فکر کنم که یه بار رفته بودم اونجا.درمون خراب بود و هر از چند گاهی باز می شد و توجه هممون به در جلب می شد که کی قراره  بیاد تو؟ معلممون بر می گشت می گفت که هیچ چی نیست باد داره میاد تو.آقای باد سلام!!

میزای چوبی که ۳نفری می نشستیم و حتی برای نوشتن هم کفاف قد و قوارمون رو نمی داد.سقف کلاسمون کوتاه بود.

اما الان دیگه تختمون سیاه نیست و تازه دو برابر اونه.سقف کلاسمون خیلی ارتفاع داره.دیگه حتی دست منم بهش نمی رسه.اما یه شباهت داره ٬همکلاسی پسر داریم(آخه اون موقع با پسرا سر یه کلاس می نشستیم.)هر وقت به این یه قلم شباهت که می رسم خندم می گیره!!!

الان دیگه معلممون نگران درس خوندنمون نیست.درسش رو می ده و می ره و به فکر این نیست که کی یاد گرفته و کی نه؟اون موقع هر وقت هر کی درس نمی خوند معلممون ناراحت می شد و کلی نصیحتش می کرد.

اون موقع هر وقت درسش تموم می شد می گفت بچه ها یاد گرفتین؟

و منتظر این بود که ما با صدای بلند بگیم:ببببببببببببببببببببببللللللللللله

 

پاورقی:

۱-اون شب تا نزدیک ۵/۱۱داشتم پیاده روی می کردم.آخرش اینکار منو دیوونه می کنه.

۲-نگید دختره چقدر دپرسه هااا.فقط می خواستم یه گریز بزنم همین... . 

 

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت15:49توسط khadijeh_hb |