تبليغاتX
خدیجه

خدیجه

اگر مهربان باشی بهشت را می بینی که در همین نزدیکیهاست
تعطیلات عید چگونه گذشت
تعطیلات عید من سه قسمت بود:هفته قبل از عید٬دوهفته عید و هفته بعد از عید

قبل از عید:

بعد خداحافظی با بچه ها راهی شمال شدم و فردا صبحش خونه رسیدم و دیدم که خواهر کوچیکم داره کفشاشو می بنده که بره مدرسه.منو دید و خوشحال و خندان گفت که دیروز برای جشن  تو و نعمت رفته بودیم لوزان.حالا این چیه و اون چیه رو می گم.

قضیه جشن یه چند سالیه که اتفاق می افته و اون هم اینه که به دانش آموزایی که تو کنکور همون سال قبول شدن یه لوح تقدیر و یه چیزی هم بعنوان کادو می دن.مامان و دو تا از خواهرام هم رفته بودن که به نیابت از من و داداشم جایزه ها رو بگیرن.تا پارسال که پول بود و امسال از شانس خوبمبه ما کیف سامسونت ایرانی دادن.من موندم که چجور به یه دختر کیف سامسونت می دن؟آخه پیش خودشون فکر نمی کنن که همون پسرا هم خیلی اهل اینجور رسمی بازی ها نیستن؟واسه همه چه دختر و چه پسر اون و داده بودن.

خلاصه رفتم و دیدمش و به سرم زد که یجوری از دستش خلاص بشم و حداقل بفروشمش و که آخرش هم نشد.بعد خواهرم به من گفت که نگهش دار و بده به اونی که می خواد خوشبختت کنه.من هم گفتم باشه.

توی عید:

توی عید هم ما گارسون خوبی شدیم و کلی یاد گرفتیم که چجوری این گارسونا چند تا ظرف و با هم تو دستشون می گیرن و چجوری به سرعت تمیز می کنن و خلاصه اینکه لاغری در دو هفته رو بخوبی تجربه کردیم.خدا رو شکر که چهار تا خواهریم.و گرنه من با این اوضاع یجوری خودم و تو خوابگاه حبس می کردم و شمال نمی رفتم.ولی عید بدی برای من بود و اصلا از تعطیلات توی عید خوشم نیومد.همه سالها وقتی عید میاد اینجوری می شه.یسری مشکلات واقعا همیشه توی عید برای ما بوجود میاد و هممون رو داغون می کنه.شاید بدتون بیاد اما از عید متنفرم.

هفته آخر عید:

ییییییییییییووووووووووو هههههههههوووووووووو

عروسی داداشم بود و کلی هم حال کردیم.خیلی خوش گذشت و جای همگی خالی بود.انقدر دیوونه بازی کردیم که همه به عقل خواهرای دوماد شک کرده بودن.ما هم که اصلا بیخیال این حرفا!داشتیم حالمون و می کردیم!!خب یه داداش علی که بیشتر ندارم که!!هنوز هم که هنوزه بعد ۳۰سالگی اون و ۲۰سالگی من٬ همدیگر و ناز می کنیم و با هم شوخیهای بچگونه می کنیم.خاطرش برام خیلی عزیزه و واقعا اون شب خیلی خوشحال بودم.ایشالله همه به مراد دلشون برسن.

بعد هم اومدیم و روز از نو و روزی از نو.

پانوشت:

۱-از همگی ممنونم بخاطر کامنتاتون.

۲-با بچه ها قرار گذاشته بودیم که هفته بعد سیزده رو نیایم و ولی باز هم یسری بد قولی کردن.امان از اونها.البته خیلی ضرر نکردیم.

 ۳-راستی لوزان هم اسم یه تالاره توی املش.

۴-استادمون به ما می گفت که وقتی عید میاد همه خوشحالن که یه چند وقتی راحت می تونن استراحت کننو به تفریحاتشون بپردازن.اما وقتی داره تموم می شه یه غمی میاد و به خودت می گی که بازم همون مشکلات و روز از نو و روزی از نو..... .راس می گه نه؟

۵-هر وقتی که تابستون تموم می شد یا عید می گذشت این معلمهای انشا دیگه به خودشون زحمت نمی دادن که یه موضوع خوب به بچه ها برای انشا بگن و سریع کلیک می کردن رو اینکه تعطیلات خود را چگون گذرانده اید و من همیشه می موندم که چی بنویسم.همکلاسیهامون هم که می گفتن:

به شیراز رفتیم بعد به  اصفهان رفتیم بعد به کاشان رفتیم و بعد.... بعد هم به خانه برگشتیم.بدون اینکه بدونن دارن چی می گن و چه نتیجه ای می خوان بگیرن!!!!نمی دونم چرا ولی من اصلا خوشم نمی یومد که هی بگم کجا رفتم.بخاطر همین هم تا خرخره تو گل این انشا گیر می کردم.

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت13:27توسط khadijeh_hb |