تبليغاتX
خدیجه

خدیجه

اگر مهربان باشی بهشت را می بینی که در همین نزدیکیهاست
گاهی احساس خوبی دارم
گاهی از اینکه هستم و می تونم زندگی کنم حس خوبی به من دست می ده.گاهی با بچه های اتاق می شینیم و ساعتها راجع به یه موضوعی می خندیم.یکی دلقک بازی در میاره،سر به سر هم می ذاریم و کلی اون شب خوش می گذره.اون شب دیگه احساس می کنم که هیچ غمی تو دنیا وجود نداره و همه مشکلات هم قابل حله!

چه شبای خوبی که من اینجوری گذروندم.اونوقتا که هنوز با دخترای هم سن و سالم تو یه اتاق زندگی نکرده بودم،حس مبهمی راجع به این داشتم.اما بعد که اومدم و دیدمشون و با هم حرف زدیم،دیدم که نه. خیلی مریخی نیستن.یکی مثل خودمن ولی با این تفاوت که فرهنگهاشون و آداب و رسومشون با من فرق می کنه.و این هم خیلی بین ماها اختلاف نمی ندازه.

خلاصه اینکه با همه این تفاسیر  اون شب خوش می گذره.

گاهی غرق تو آرزوهام می شم.و از اینکه می تونم بهشون برسم امید می گیرم.ته دلم گرم می شه.و از اینکه تو زندگیم هدف دارم،خوشحال می شم.اون لحظه ها هم احساس می کنم که خوشبختم.چون دارم به امید رسیدن زندگی می کنم.هممون امیدواریم که برسیم.مهم نیست چی؟

هر چی که ذهنمون و مشغول کرده باشه.

ولی من خوشبختی واقعی رو تو آرامش می بینم.هنوز به اون چیزایی که می خوام نرسیدم.این تفکرات حس خوشبخت بودن رو تقویت می کنه،اما آرامش نمی یاره.چون هنوز تا رسیدن به اونها باید تلاش زیادی بکنم.اینها موقتی ان.هر چند اگه این تفکرت نباشن دیگه هیچ چیزی برای زندگی کردن برام باقی نمی مونه.

 

پانوشت:

میان ترمام تموم شد.خدا رو شکر.

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت15:28توسط khadijeh_hb |
بعضی ها نمی تونن منتظر معجزه باشن
می گن تا یکشنبه بیشتر غذا رزرو نکرده بود.کارشناسی ارشد ریاضی بود.پسر بود.لرستانی بود.۱۱ شب می ره خموم و یه مشما می کشه روی سرش و دورش رو هم چسب می زنه و وقتی هم که احساس خفگی می کنه،هیچ عکس العملی برای نجاتش نمی کنه.هم اتاقیاش می بینن که از حموم بیرون نیومده و می رن سراغش و می بینن که با چشمای باز و یه مشما روی سرش افتاده زمین.رئیس دانشگاه و کلی آدم کله گندهدیگه می برنش بیمارستان و توی ICU  و می گن که مرگ مغزی کرده چون اکسیژن به مغزش نرسیده بود.ما صبح متوجه شدیم.یکی از دخترای خوابگاه از دوست پسرش که تو خوابگاه پسرا بوده شنیده.انگار برادرش هم توی لرستان خودکشی کرده،اما معلوم نیست که چرا؟

هیچ وقت فکر نمی کردم که حق با کیه و نا حق چیه؟

اما احساس می کنم که نباید محکومش کرد.من با خودکشی موافق نیستم.اما بهر حال یه دلیلی داره کهیه آدم حتی موقع خفه شدنش هم به داد خودش نمی رسه.

برای اون روز برنامه ریزی کرده بود،انگار برادرش هم همینطور.

اما احساس می کنم که دلیلش باید قابل تامل باشه.

بعضی ها نمی تونن منتظر معجزه باشن.این احساس که همچی تموم شده یا دیگه نمی شه کاری کرد آدمو از پا در میاره.بعضی ها صبرشون کمه.دلشون کوچیکه.و بهضی ها هنوز نمی دونن که دارن چیکار می کنن.با بعضی ها باید کنار اومد.باید باهاشون حرف زد.باید کمکشون کرد. و گرنه افسرده می شن.مثل همین موردی که ما داشتیم.می گن افسرده بود.قرص می خورد.باید اونها رو تنها نذاشت.باید بهشون سر زد.باید راهنمائیشون کرد.باید دوسشون داشت.تا فکر کنن که هستن ،یکی رو دارن، و همه دور و برشونن.

پانوشت:

همون شب فوت کرد.

می گن که هر کی خودکشی کنه جاش جهنمه.برای یک لحظه از خدا بخواید که اونو ببخشه.

چون جوون بود و شاید کسی رو نداشت که باهاش حرف بزنه.

دوشنبه ۷/۲/۸۸ صبح

+نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت16:5توسط khadijeh_hb |
یخورده همچی بهم ریخته
سلام

یخورده اعصابم ریخته بهم و احساس می کنم که هیچی سر جاش نیست. و خدا می دونه که چقدر واسم سخته تا از این حالت در بیام.الان تو سایت علوم کامپیوترم(این سایت مخصوص بچه های علوم کامپیوتریه) و منتظر اینم که ساعت ۵/۱بشه و برم سر کلاس.از عید به این ور ساعت کلاسای بعد از ظهرمون تغییر کرده.مثلا قبلا ۱ تا ۵/۲ کلاس داشتیم الان شده ۵/۱تا ۳.حکمتش رو هم نمی دونم.

ساعت سرویسهامون هم تو بعد از ظهر تغییر می کنه.

می گم شاید با محاسبات دقیق دیدن که اینجوری به نفع دانشجوهاست.آخه اونها خیلی به فکر دانشجو هستن و همه دغدغشون شده دانشجو.

یه ساعت به یه ساعت ۱۰ تا اتوبوس با هم میاد و دو تاش پره و ۸تا خالی.خب همینا رو ور دارین نیم ساعته بکنین تا بچه ها یه ساعت الاف سرویسا نشن. به گوششون نمی ره!!

خب چیکار کنن به فکر دانشج ان دیگه!!!!

پانوشت:

درگیر میان ترمم و دیر به دیر میام.شرمنده

 

+نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت13:9توسط khadijeh_hb |