چه شبای خوبی که من اینجوری گذروندم.اونوقتا که هنوز با دخترای هم سن و سالم تو یه اتاق زندگی نکرده بودم،حس مبهمی راجع به این داشتم.اما بعد که اومدم و دیدمشون و با هم حرف زدیم،دیدم که نه. خیلی مریخی نیستن.یکی مثل خودمن ولی با این تفاوت که فرهنگهاشون و آداب و رسومشون با من فرق می کنه.و این هم خیلی بین ماها اختلاف نمی ندازه.
خلاصه اینکه با همه این تفاسیر اون شب خوش می گذره
.
گاهی غرق تو آرزوهام می شم.و از اینکه می تونم بهشون برسم امید می گیرم.ته دلم گرم می شه
.و از اینکه تو زندگیم هدف دارم،خوشحال می شم.اون لحظه ها هم احساس می کنم که خوشبختم.چون دارم به امید رسیدن زندگی می کنم.هممون امیدواریم که برسیم.مهم نیست چی؟
هر چی که ذهنمون و مشغول کرده باشه.
ولی من خوشبختی واقعی رو تو آرامش می بینم.هنوز به اون چیزایی که می خوام نرسیدم.این تفکرات حس خوشبخت بودن رو تقویت می کنه،اما آرامش نمی یاره.چون هنوز تا رسیدن به اونها باید تلاش زیادی بکنم.اینها موقتی ان.هر چند اگه این تفکرت نباشن دیگه هیچ چیزی برای زندگی کردن برام باقی نمی مونه.
پانوشت:
میان ترمام تموم شد
.خدا رو شکر.


