<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>خدیجه</title>
<link>http://khadijehhb.blogfa.com/</link>
<description>اگر مهربان باشی بهشت را می بینی که در همین نزدیکیهاست</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 27 Sep 2009 12:29:22 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>اینجا چه خبره</title>
<link>http://khadijehhb.blogfa.com/post-34.aspx</link>
<description>سلام بعد یه تابستون طولانی اومدم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;واااااااای از بس که تایپ نکردما قدرت تایپم به کندی حرکت حلزون شده!!!!! خودم خجالت می کشم که دارم اینجوری می نویسم!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نشد که بیام به هزززززززار و یک دلیل!!! الان هم نمی دونم که می خوام بنویسم یا نه. اینروزا هیچ چیزی سر جاش نیست!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یخورده حالم بده!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تابستون که همش سر کار بودم!! مکاری که اصلا به رشته ام هیچ ربطی نداشت!!! خودم هم موندم که چرا!!! اما خب از هیچ چیز که بهتر بود!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الان هم که اول مهره به ماها که ورودیهای ۸۷ هستیم خوابگاه ندادند.باید یه یکی دو ماهی رو کارتن خوابی کنیم!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می گم کارتن اضافی خونتون ندارین من آدرس بدم؟&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دعا کنید که کتارا راست و ریس بشه!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز با همکلاسیم که البته سال قبل هم اتاقیم هم بود تو یکی از کلاسای دانشکده انسانی نشسته بودیم و داشتیم خستگی در می کردیم و منتظر این بودیم که وقت بشه و بریم با مدیر امور دانشجوئی صحبت کنیم راجع به خوابگاهمون که یهو ۳ تا پسر دانشجو اومدن تو و گفتن که:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-ببخشید خانوم اینجا کلاس مدیریته؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-نه نمی دونیم.چطور مگه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-آخه ما امروز ۳-۱ کلاس داریم اینجا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-شما ۴ مهر اومدید که سر کلاساتون حاضر شید. برید بگردید واسه خودتون.الان چه وقته کلاس اومدنه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بنده خداها فکر کردند خل شدم!!!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوستم داشت می خندید. از حرفم خندش گرفته بود!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پیش خودم گفتم ما بدو بدو می کنیم واسه یه متر جا و اینا چقدر سر خوشن که می خوان اول مهری کلاس واسشون تشکیل بشه!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ترم اولی بودن یعنی همین دیگه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخه خدایا کی این هفته می ره سر کلاس که همکلاسیهام شال و کلاه می کنن واسش.انگار سر کلاس نقل و نبات پخش می کنن واسشون.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حوصله نداشتم که برم سر کلاس!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدا به خیر کنه!!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 27 Sep 2009 12:29:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khadijehhb&amp;postid=34</comments>
<dc:creator>khadijehhb</dc:creator>
<guid>http://khadijehhb.blogfa.com/post-34.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از ماست که بر ماست</title>
<link>http://khadijehhb.blogfa.com/post-33.aspx</link>
<description>گاهی خیلی مواظبت می کنم که چی بنویسم یا چی ننویسم.مثلا همین الان می خواستم یه چیزی بنویسم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt; که نشد.یخورده بار امتحانات سبک شد.من نمی دونم این استاد ما چرا اینقئر نسبت به درسش بی اهمیته.دو ترم که باهاش یه درس ۴ واحدی رو داریم اما هر دو ترم فقط یه نصف روز  وقت داشتیم.انصاف نیست به خدا!!!!ما هم که طالب علم!!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt; دیدیم اینجوری نمی شه از علم بهره برد و زمان رو چون ضیغ دیدیم لاجرم از خواب نازمون گذشتیم و به کسب علم پرداختیم.خودم باورم نمی شه که فقط ۴۵ دقیقه شایدم کمتر خوابیده باشم.البته این مسلما از تنبلیهای دوران فرجه  نتیجه نمی ده.بلکه از شور و شعف بی حد و اندازه من و دوستان در کسب علم هست.خلاصه اینکه الان من نمی دونم با چه قوایی اینجا نشستم و دارم تایپ می کنم.سر جلسه داشت خوابم می برد.چشام می سوخت.ولی خب تا این شب زنده داریها نباشه که نمی تونم تنبلیهام و جبران کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه اینکه خوش که نگذشت اما کلی واسه خودم سوژه شدم.اگه اون دم دمای صبح یکی چشای خسته و خواب آلود منو با اون یه لحظه تو کما رفتنای منو می دیدااااا از ناچاری و دربدری من بجای گریه می خندید.ولی فکر نکنم برام درس عبرت بشه.خودم که خودم و می شناسم که!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من بیدی نیستم که با این بادا بلرزم.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی ایرانسل خیلی وقته که شارژم و به من برگردوند.ذوق مرگ شدم وقتی دیدم برگشته.خدا همه گمشده ها رو برگردونه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot;&gt;.ما که خیلی خوشبخت شدیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;انتخابات تموم شد اما انگار پس لرزه هاش شدیدتر از زلزله شن.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 14 Jun 2009 08:11:04 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khadijehhb&amp;postid=33</comments>
<dc:creator>khadijehhb</dc:creator>
<guid>http://khadijehhb.blogfa.com/post-33.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این روزها چه می گذرد</title>
<link>http://khadijehhb.blogfa.com/post-32.aspx</link>
<description>خب من دیگه نم نم تو فرجه ها دارم میرم و هی می بایستی که کمتر بیام تو نت.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هم اتاقیهام رفتن و من موندم تو خوابگاه.احتمالا دوستم شنبه میاد.از اون ور هم قراره که یکشنبه یا دوشنبه برم خونه خواهرم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot;&gt;.خوشحالم که یکی رو دارم.قربونش برم.از مادری که چه عرض کنم باید بگم که از پدری برام کم نذاشته.خلاصه این یک هفته و خورده ای فرجه رو در خدمت آبجی خانوم هستیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد امتحاناتم به همتون بای می دم و میرم تااااااااااااااااااااا مهرماه که دوباره برگردم.البته شاید هم گاهی یه گریزی به اینجا زدم.از همتون ممنونم.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همیشه با نظرهای قشنگتون منو خوشحال می کردین&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;اصلاحیه::&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می خواستم این پستم و حذف کنم اما دیدم که اعتراف کردن به اشتباه هم چیزی از آدم کم نمی کنه.دلم می خواد این پست همین جوری بمونه تا یادم بیاد که یه روزی همه اشتباه منو خوندن.آخه این تااااااااااااااااااااااااا یی که من نوشتم خیلی بی احساس هست.یعنی یکی مثل من که خیلی دوست داره بنویسه و مهمتر از اون دوست داره که ببینه بقیه نظرشون راجع به حرفی که زده چ بوده،حالا بیاد و سه ماه هیچی ننویسه.بخاطر همین از نوشته هام پشیمون شدم.اما دلم می خواد که همین جوری اینجا بمونن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما حالا:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تابستون برای پروژه ای که استاد داده مسلما درگیری زیاد دارم و وقتم خدا رو شکر پر خواهد بود.البته یخورده دوندگی هم داره که من به جون می خرمش.از اینکه برای حل یه چیزی بدو بدو بکنم خوشم میاد چون آخرش با افتخار می گم که &lt;STRONG&gt;خودم&lt;/STRONG&gt; حلش کردم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱-تو جریان انتخابات هستیم و چه حرفای ضد و نقیضی که نمی شنویم.علنا دارن همدیگر رو می کوبن!!من که گاهی با خوندن بعضی خبرا ماتم می بره.اینجا چرا اینجوری نوشته.اون چرا اینجوری حرف زده.چجوری این خبر پخش شده؟؟؟و.... .خدا به دادمون برسه.این که اولش هست.خدا آخرش و بخیر کنه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲-یه ایرانسل گرفتم که همون اولش هر چی شارژ کرده بودم پرید.اوپراتور هم می گه که باید ۴۸ ساعت صبر کنی.بخش مالی زمان بر هست.از روز سوم خرداد تا الان دارم برای همون ۴۸ ساعت صبر می کنم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 28 May 2009 17:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khadijehhb&amp;postid=32</comments>
<dc:creator>khadijehhb</dc:creator>
<guid>http://khadijehhb.blogfa.com/post-32.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گاهی احساس خوبی دارم</title>
<link>http://khadijehhb.blogfa.com/post-31.aspx</link>
<description>گاهی از اینکه هستم و می تونم زندگی کنم حس خوبی به من دست می ده.گاهی با بچه های اتاق می شینیم و ساعتها راجع به یه موضوعی می خندیم.یکی دلقک بازی در میاره،سر به سر هم می ذاریم و کلی اون شب خوش می گذره.اون شب دیگه احساس می کنم که هیچ غمی تو دنیا وجود نداره و همه مشکلات هم قابل حله!
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چه شبای خوبی که من اینجوری گذروندم.اونوقتا که هنوز با دخترای هم سن و سالم تو یه اتاق زندگی نکرده بودم،حس مبهمی راجع به این داشتم.اما بعد که اومدم و دیدمشون و با هم حرف زدیم،دیدم که نه. خیلی مریخی نیستن.یکی مثل خودمن ولی با این تفاوت که فرهنگهاشون و آداب و رسومشون با من فرق می کنه.و این هم خیلی بین ماها اختلاف نمی ندازه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه اینکه با همه این تفاسیر  اون شب خوش می گذره&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گاهی غرق تو آرزوهام می شم.و از اینکه می تونم بهشون برسم امید می گیرم.ته دلم گرم می شه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;.و از اینکه تو زندگیم هدف دارم،خوشحال می شم.اون لحظه ها هم احساس می کنم که خوشبختم.چون دارم به &lt;STRONG&gt;امید رسیدن&lt;/STRONG&gt; زندگی می کنم.هممون امیدواریم که برسیم.مهم نیست چی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر چی که ذهنمون و مشغول کرده باشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی من خوشبختی واقعی رو تو&lt;STRONG&gt; آرامش&lt;/STRONG&gt; می بینم.هنوز به اون چیزایی که می خوام نرسیدم.این تفکرات حس خوشبخت بودن رو تقویت می کنه،اما آرامش نمی یاره.چون هنوز تا رسیدن به اونها باید تلاش زیادی بکنم.اینها موقتی ان.هر چند اگه این تفکرت نباشن دیگه هیچ چیزی برای زندگی کردن برام باقی نمی مونه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پانوشت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میان ترمام تموم شد&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/39.gif&quot;&gt;.خدا رو شکر.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 18 May 2009 11:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khadijehhb&amp;postid=31</comments>
<dc:creator>khadijehhb</dc:creator>
<guid>http://khadijehhb.blogfa.com/post-31.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بعضی ها نمی تونن منتظر معجزه باشن</title>
<link>http://khadijehhb.blogfa.com/post-30.aspx</link>
<description>می گن تا یکشنبه بیشتر غذا رزرو نکرده بود.کارشناسی ارشد ریاضی بود.پسر بود.لرستانی بود.۱۱ شب می ره خموم و یه مشما می کشه روی سرش و دورش رو هم چسب می زنه و وقتی هم که احساس خفگی می کنه،هیچ عکس العملی برای نجاتش نمی کنه.هم اتاقیاش می بینن که از حموم بیرون نیومده و می رن سراغش و می بینن که با چشمای باز و یه مشما روی سرش افتاده زمین.رئیس دانشگاه و کلی آدم کله گندهدیگه می برنش بیمارستان و توی ICU  و می گن که مرگ مغزی کرده چون اکسیژن به مغزش نرسیده بود.ما صبح متوجه شدیم.یکی از دخترای خوابگاه از دوست پسرش که تو خوابگاه پسرا بوده شنیده.انگار برادرش هم توی لرستان خودکشی کرده،اما معلوم نیست که چرا؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هیچ وقت فکر نمی کردم که حق با کیه و نا حق چیه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما احساس می کنم که نباید محکومش کرد.من با خودکشی موافق نیستم.اما بهر حال یه دلیلی داره کهیه آدم حتی موقع خفه شدنش هم به داد خودش نمی رسه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای اون روز برنامه ریزی کرده بود،انگار برادرش هم همینطور.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما احساس می کنم که دلیلش باید قابل تامل باشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعضی ها نمی تونن منتظر معجزه باشن.این احساس که همچی تموم شده یا دیگه نمی شه کاری کرد آدمو از پا در میاره.بعضی ها صبرشون کمه.دلشون کوچیکه.و بهضی ها هنوز نمی دونن که دارن چیکار می کنن.با بعضی ها باید کنار اومد.باید باهاشون حرف زد.باید کمکشون کرد. و گرنه افسرده می شن.مثل همین موردی که ما داشتیم.می گن افسرده بود.قرص می خورد.باید اونها رو تنها نذاشت.باید بهشون سر زد.باید راهنمائیشون کرد.باید دوسشون داشت.تا فکر کنن که&lt;STRONG&gt; هستن ،یکی رو دارن، و همه دور و برشونن.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پانوشت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همون شب فوت کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می گن که هر کی خودکشی کنه جاش جهنمه.برای یک لحظه از خدا بخواید که اونو ببخشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چون جوون بود و شاید کسی رو نداشت که باهاش حرف بزنه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوشنبه ۷/۲/۸۸ صبح&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 09 May 2009 12:34:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khadijehhb&amp;postid=30</comments>
<dc:creator>khadijehhb</dc:creator>
<guid>http://khadijehhb.blogfa.com/post-30.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یخورده همچی بهم ریخته</title>
<link>http://khadijehhb.blogfa.com/post-29.aspx</link>
<description>سلام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یخورده اعصابم ریخته بهم و احساس می کنم که هیچی سر جاش نیست. و خدا می دونه که چقدر واسم سخته تا از این حالت در بیام.الان تو سایت علوم کامپیوترم(این سایت مخصوص بچه های علوم کامپیوتریه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot;&gt;) و منتظر اینم که ساعت ۵/۱بشه و برم سر کلاس.از عید به این ور ساعت کلاسای بعد از ظهرمون تغییر کرده.مثلا قبلا ۱ تا ۵/۲ کلاس داشتیم الان شده ۵/۱تا ۳.حکمتش رو هم نمی دونم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ساعت سرویسهامون هم تو بعد از ظهر تغییر می کنه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می گم شاید با محاسبات دقیق دیدن که اینجوری به نفع دانشجوهاست.آخه اونها خیلی به فکر دانشجو هستن و همه دغدغشون شده دانشجو.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه ساعت به یه ساعت ۱۰ تا اتوبوس با هم میاد و دو تاش پره و ۸تا خالی.خب همینا رو ور دارین نیم ساعته بکنین تا بچه ها یه ساعت الاف سرویسا نشن. به گوششون نمی ره!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خب چیکار کنن به فکر دانشج ان دیگه!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پانوشت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;درگیر میان ترمم و دیر به دیر میام.شرمنده&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 26 Apr 2009 09:38:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khadijehhb&amp;postid=29</comments>
<dc:creator>khadijehhb</dc:creator>
<guid>http://khadijehhb.blogfa.com/post-29.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تعطیلات عید چگونه گذشت</title>
<link>http://khadijehhb.blogfa.com/post-28.aspx</link>
<description>تعطیلات عید من سه قسمت بود:هفته قبل از عید٬دوهفته عید و هفته بعد از عید 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قبل از عید:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد خداحافظی با بچه ها راهی شمال شدم و فردا صبحش خونه رسیدم و دیدم که خواهر کوچیکم داره کفشاشو می بنده که بره مدرسه.منو دید و خوشحال و خندان گفت که دیروز برای جشن  تو و نعمت رفته بودیم لوزان.حالا این چیه و اون چیه رو می گم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قضیه جشن یه چند سالیه که اتفاق می افته و اون هم اینه که به دانش آموزایی که تو کنکور همون سال قبول شدن یه لوح تقدیر و یه چیزی هم بعنوان کادو می دن.مامان و دو تا از خواهرام هم رفته بودن که به نیابت از من و داداشم جایزه ها رو بگیرن.تا پارسال که پول بود و امسال از شانس خوبم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/12.gif&quot;&gt;به ما کیف سامسونت ایرانی دادن&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/40.gif&quot;&gt;.من موندم که چجور به یه دختر کیف سامسونت می دن؟آخه پیش خودشون فکر نمی کنن که همون پسرا هم خیلی اهل اینجور رسمی بازی ها نیستن؟واسه همه چه دختر و چه پسر اون و داده بودن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه رفتم و دیدمش و به سرم زد که یجوری از دستش خلاص بشم و حداقل بفروشمش و که آخرش هم نشد.بعد خواهرم به من گفت که نگهش دار و بده به اونی که می خواد خوشبختت کنه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot;&gt;.من هم گفتم باشه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot;&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی عید:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی عید هم ما گارسون خوبی شدیم و کلی یاد گرفتیم که چجوری این گارسونا چند تا ظرف و با هم تو دستشون می گیرن و چجوری به سرعت تمیز می کنن و خلاصه اینکه لاغری در دو هفته رو بخوبی تجربه کردیم.خدا رو شکر که چهار تا خواهریم.و گرنه من با این اوضاع یجوری خودم و تو خوابگاه حبس می کردم و شمال نمی رفتم.ولی عید بدی برای من بود و اصلا از تعطیلات توی عید خوشم نیومد.همه سالها وقتی عید میاد اینجوری می شه.یسری مشکلات واقعا همیشه توی عید برای ما بوجود میاد و هممون رو داغون می کنه.شاید بدتون بیاد اما از عید متنفرم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هفته آخر عید:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ییییییییییییووووووووووو هههههههههوووووووووو&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عروسی داداشم بود و کلی هم حال کردیم.خیلی خوش گذشت و جای همگی خالی بود.انقدر دیوونه بازی کردیم که همه به عقل خواهرای دوماد شک کرده بودن&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/35.gif&quot;&gt;.ما هم که اصلا بیخیال این حرفا!داشتیم حالمون و می کردیم!!خب یه داداش علی که بیشتر ندارم که!!هنوز هم که هنوزه بعد ۳۰سالگی اون و ۲۰سالگی من٬ همدیگر و ناز می کنیم و با هم شوخیهای بچگونه می کنیم.خاطرش برام خیلی عزیزه و واقعا اون شب خیلی خوشحال بودم.ایشالله همه به مراد دلشون برسن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد هم اومدیم و روز از نو و روزی از نو.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پانوشت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱-از همگی ممنونم بخاطر کامنتاتون.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲-با بچه ها قرار گذاشته بودیم که هفته بعد سیزده رو نیایم و ولی باز هم یسری بد قولی کردن.امان از اونها.البته خیلی ضرر نکردیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; ۳-راستی لوزان هم اسم یه تالاره توی املش.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۴-استادمون به ما می گفت که وقتی عید میاد همه خوشحالن که یه چند وقتی راحت می تونن استراحت کننو به تفریحاتشون بپردازن.اما وقتی داره تموم می شه یه غمی میاد و به خودت می گی که بازم همون مشکلات و روز از نو و روزی از نو..... .راس می گه نه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۵-هر وقتی که تابستون تموم می شد یا عید می گذشت این معلمهای انشا دیگه به خودشون زحمت نمی دادن که یه موضوع خوب به بچه ها برای انشا بگن و سریع کلیک می کردن رو اینکه تعطیلات خود را چگون گذرانده اید و من همیشه می موندم که چی بنویسم.همکلاسیهامون هم که می گفتن:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به شیراز رفتیم بعد به  اصفهان رفتیم بعد به کاشان رفتیم و بعد.... بعد هم به خانه برگشتیم.بدون اینکه بدونن دارن چی می گن و چه نتیجه ای می خوان بگیرن!!!!نمی دونم چرا ولی من اصلا خوشم نمی یومد که هی بگم کجا رفتم.بخاطر همین هم تا خرخره تو گل این انشا گیر می کردم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 13 Apr 2009 09:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khadijehhb&amp;postid=28</comments>
<dc:creator>khadijehhb</dc:creator>
<guid>http://khadijehhb.blogfa.com/post-28.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عیدتون مبارک</title>
<link>http://khadijehhb.blogfa.com/post-27.aspx</link>
<description>عیدتون مبارک&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امیدوارم حسسسسسسسسسسسسسسسابی بهتون خوش بگذره.تا قبل تعطیلات اینجا نمی یام به خاطر همین هم دارم الان تبریک می گم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بازم آرزو می کنم که خیلی بهتون خوش بگذره.بعد هم یه انشا بنویسید که تعطیلات عید را چگونه گذرانده اید&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; width=18&gt;و به معلوتون تحویل بدید تا ۲۰ بگیرید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پانوشت:عاشق این جمله ام.اولین باری که شنیدم کلی ذوق کردم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بزبز قندی به عنوان اولین بز دیابتی دنیا شناخته شد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Mar 2009 11:20:46 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khadijehhb&amp;postid=27</comments>
<dc:creator>khadijehhb</dc:creator>
<guid>http://khadijehhb.blogfa.com/post-27.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اتاق تکونی</title>
<link>http://khadijehhb.blogfa.com/post-26.aspx</link>
<description>به خاطر این تعطیلات بچه ها اکثرشون رفتن خونه هاشون و منو دوتای دیگه از بچه ها موندیم.اونایی که خونه هاشون نزدیک بودن رفتن(تهران و قزوین).اما ما موندیم.من که تا قبل از عید نمی رم.می مونیم و با استادامون سر سفره هفت سین می شینیم و عید و هم تبریک می گیم و عیدی رو هم می گیریم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;و(چه سر خوشم من) و بعد می رو خونه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/25.gif&quot; width=18&gt;.دیروز من و یکی از بچه ها اتاق تکونی کردیم و رو فرشیمونو شستیم.چه لگد بارونی شده بود.می خواستیم تو حیاط خوابگاه بشوریم اما سرپرستی می گفت که شیرای آب و تا زمانی که باغبون نیومده نمی تونم باز کنم و نمی دونم که کدومو باز کنم و از این حرفا.ما هم تصمیم گرفتیم که تو حموم بشوریم.والا یه نفر هم زور جاش می شه اونجا اما من و دوستم چپیدیم توش و اون هم با یه روز فرشی گل و گنده.با چه عذابی.عرق کرده بودم.دو بار شستیمش و بعد هم بردیمش تو حیاط که خشک بشه.تا شب دیگه خشک شده بود اما نیاوردیمش و امروز هم بارون زد&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot; width=18&gt;.اعصابم و ریخت به هم.اما خوب دوستام رفتن و آوردنش تو لاین پهنش کردن و الان هم مراحل دوباره خشک شدن رو داره می گذرونه(خدا به خیر کنه).اصلا فکرش رو نمی کردیم که بارون بیاد.اه
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته هوا ابری بودااا اما خب گفتیم اینم یه روز ابری مث روزای دیگس دیگه.چه می دونستیم که اینجوری می شه.اتاق تکونی ما هم به دیگرون نرفته.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه خونشون و تکون می دن و هیچی نمی شه.ما حتی نتونستیم یه رو فرشی رو درست و حسابی تکون بدیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به هر حال!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بگذریم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این هم یه تجربست دیگه.قاتی تجارب دیگمون.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 28 Feb 2009 08:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khadijehhb&amp;postid=26</comments>
<dc:creator>khadijehhb</dc:creator>
<guid>http://khadijehhb.blogfa.com/post-26.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سلام</title>
<link>http://khadijehhb.blogfa.com/post-25.aspx</link>
<description>بعد اینهمه عنوان جور وا جور می خوام این بار عنوانم سلام باشه.تازه سلامتی هم میاره&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; width=18&gt;. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر وقت حالم بده و حال و حوصله هیچی و ندارم می رو توی زمین والیبال خوابگاه و یک ساعت تمام(گاهی هم بیشتر)پیاده روی می کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پریشب هم داشتم همین کار و می کردم و یه دفعه یاد کلاس سوم ابتداییم افتادم.یه روز معلممون اومد و یه مثلث توی تخته سیاه کشید و وسط اضلاعش رو هم بهش وصل کرد و شد ۴تا مثلث کوچیک.بعد از ما پرسید که خب ما چند تا مثلث تو این شکل داریم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه با شور و هیجان دستامون و بلند می کردیم و جواب می دادیم.اما همین که می گفت غلطه حسابی تو ذوقمون می خورد&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt;.آخه جوابمون همون ۴تا بود&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; در حالیکه مثلث بزرگه رو فراموش کرده بودیم.هر کی دستشو بالا می برد معلممون می گفت بگو چند تا داریم و بعد هم بشمر که کدوما رو می گی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جالب این بود که همه همون ۴تا رو می گفتن و هیشکی به فکر اون بزرگه نبود.تا آخر اینکه دختر عموم که اتفاقا بغل دست من هم نشسته بود گفت ۵تا.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من که خداییش خیلی تعجب کرده بودم(حالا نگید چرا اینقدر خنگ بودی که از جواب درست تعجب کرده بودیااا!!؟؟؟).معلممون با ذوق گفت که آفرین.حالا بیا اینجا و بشمر.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رفت و گفت که ۱-۲-۳-۴ و این هم بزرگه که می شه ۵تا.خوشحال و خندان.چون تونست که پز هممون و بخوابونه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تازه فهمیدم که چقدر بی دقت بودم که مسئله به این راحتی رو نتونسته بودم جواب بدم.و دخترعموم هم به همه ما ثابت کرد که از هممون دقتش بیشتره!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه نمی دونم که چند دور زده بودم.بعد یهو به خودم اومدم و گفتم که آره اون موقع یه تخته سیاه بود و یه کلاس کوچیک که به نسبت جسم و انداممون بزرگ به نظر می رسید.فکر کنم که یه بار رفته بودم اونجا.درمون خراب بود و هر از چند گاهی باز می شد و توجه هممون به در جلب می شد که کی قراره  بیاد تو؟ معلممون بر می گشت می گفت که هیچ چی نیست باد داره میاد تو.آقای باد سلام!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میزای چوبی که ۳نفری می نشستیم و حتی برای نوشتن هم کفاف قد و قوارمون رو نمی داد.سقف کلاسمون کوتاه بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما الان دیگه تختمون سیاه نیست و تازه دو برابر اونه.سقف کلاسمون خیلی ارتفاع داره.دیگه حتی دست منم بهش نمی رسه.اما یه شباهت داره ٬همکلاسی پسر داریم(آخه اون موقع با پسرا سر یه کلاس می نشستیم.)هر وقت به این یه قلم شباهت که می رسم خندم می گیره!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الان دیگه معلممون نگران درس خوندنمون نیست.درسش رو می ده و می ره و به فکر این نیست که کی یاد گرفته و کی نه؟اون موقع هر وقت هر کی درس نمی خوند معلممون ناراحت می شد و کلی نصیحتش می کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اون موقع هر وقت درسش تموم می شد می گفت بچه ها یاد گرفتین؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و منتظر این بود که ما با صدای بلند بگیم:ببببببببببببببببببببببللللللللللله&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پاورقی:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱-اون شب تا نزدیک ۵/۱۱داشتم پیاده روی می کردم.آخرش اینکار منو دیوونه می کنه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲-نگید دختره چقدر دپرسه هااا.فقط می خواستم یه گریز بزنم همین... . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 25 Feb 2009 12:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khadijehhb&amp;postid=25</comments>
<dc:creator>khadijehhb</dc:creator>
<guid>http://khadijehhb.blogfa.com/post-25.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
